تبليغاتX
سیاهچال

سیاهچال

بدرووووووووود !

تا که این کاخ های ظلم و ستم

 

این چنین استوار و پا برجاست

 

صحبت از عاشقی و سرمستی

 

از من و تو ، نگار ِ من ، بیجاست !

 

 

دکتر علی شریعتی

 

 

از یکی پرسیدم ابرو هات ریخته ؟ گفته نه ریختوندمش ! حالا قضیه همین زندانیاس ، مننژیت نگرفتن ، گرفتوندنشون !

 

 

ما هم رفتیم ، دلم برای اینجا تنگ میشه . یادگار تمام ِ خاطراتم بود . البته پست ها و کامنت ها رو پاک نکردم ، دلم نیومد . نقل مکان کردم به بلاگ اسکای . با همین آدرس . در حال ِ لودینگه قالب و ایناش ولی همه رو لینک کردم .

 

خداحافظ سیاهچالم . خداحافظ همراه لحظات غم و شادی . خداحافظ دیوار های خط خطی سیاهچال . خداحافظ پست های ثبت موقت ، نظرات ِ خصوصی ، پست های حذف شده و قالب ِ دوست داشتنی !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 14:10  توسط فراری  | 

اندر احوالات ِ دختر ها !

 

یکی از مزایا یا معایب یا هرچیز که اسمش رو میذارید ِ دختر بودن اینه که همیشه شصت نفر آینه به

 دست ، فاطمه کچل سرشو میبست ! :

D

حالا یعنی چی ، یعنی این که خدا نکنه روزی روزگاری مسلمون نشنوه کافر نبینه خدا به سر گرگ بیابون نیاره ، یه دختر بخواد تصمیم بگیره ! هزار تا وکیل وصی پیدا میکنه . بابائه از اونور تز میده ، داداشه از اینور تز میده ، مامانه یه تز دیگه میده ، عمه و عمو و خاله و دایی و نوه خاله پسر عموی همسایه ( ! ) هم یه تز میده ، حالا اگر دوست پسر هم داشته باشه که واویلا ! اگر چهار تا دوست ِ دیگه هم داشته باشه که دیگه واویلا تر بیا و ببین ! چنان محشری به پا میشه که خود ِ فاطمه کچل ِ مذکور میمونه که شگفتا ! من چقدر خاله خانباجی داشتم ! :

D

 

بعد تا دهنشو باز میکنه که بگه نظر من ...یک میلیارد و دویست میلیون و صد و بیست و دو ارتش ( کپی رایت بای سوسکی مانکن :دی ) جفت پا میرن تو حلقش که نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ، تو نمیدونی این جامعه خونخواره جیزه ، میخوردت !

 

بعد اینجا فاطمه میمونه و سر کچلش که مثلا میخواست به سلیقه خودش ببندتش ! :D

 

         تا حالا به این نکته توجه کردید که اکثر عروسکا ، نود درصدشون منهای اونایی که حیوانات ِ اهلی و وحشین ، دخترن ؟ یا توجه کردید که طبق قوانین شرعی و عرفی دختر باید بره بمیره ؟ توجه کردید که دختر حق تصمیم گیری نداره ؟ البته خوبیش اینه که چون دخترا موجودات ظریف و لطیف و مامانی ئی هستن و خیلی هم گوگولین و نازک نارنجی ( سمان دریاب ! ) واسه همین همیشه چل پنجاه نفر آدم دنبالشون راه میفتن تا اگر ( زیاد این اگرو جدی نگیرید ! ) در امر خطیر تصمیم گیری به مشکل برخوردن بلافاصله براش تصمیم بگیرن و خودش عملا چیز بشه ! :

D

 

مامانم همیشه میگه من نمیذارم تو ایران بمونی و یه شوهر ایرانی با یه خانواده شوهر ایرانی داشته باشی ، میفرستمت اونور . البته شوهر ایرانی مزایای زیادی داره که مامانم یکیش رو هم به بند کفشش ارجاع نمیده ! :

D

 

 

اعلامیه :

دیگر به یک عدد همسر برای غلام نیازمند نیستیم . غلام زن دارد . بچه هم دارد . اسم زنش دون دون و اسم بچه اش غلدون ملقب به غلی است . غلی دختر است ! :

D

 

نیازمندی ها :

 

1 - به یک عدد آینه نیازمندیم . خودمان سرمان را میبندیم . متشکرم ! :

D
+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 10:51  توسط فراری  | 

...

Every thing Gonna be Ok !

 

قول میدم داوش !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:54  توسط فراری 

چی ؟!

 

دو تا سوال هستند ، چی ؟! و چرا ... ؟ که فلسفه جالبی دارن .

 

یک فاجعه ... ام ... اتفاق بهتره ، یک اتفاق که میفته دو حالت داره : یا تو چنان میخوری و منگ میشی که جون ِ گفتن هیچ حرفی رو نداری یا فرصت تجزیه تحلیل داده ها رو داری .

 

حالا اگر تو اونقدر خوش شانس باشی که ببینی چه بلایی داره سرت میاد ( یا اونقدر بدشانس که جزئیات رو با تمام وجودت حس کنی ) شگفت زده میشی و میگی : چی ؟!  

 

!با همون علامت تعجب و با استیل ِ من ِ دیشب رو به روی مانیتور و من ِ امروز رو به روی گوشی

 

این مال موقعیه که تو تنت هنوز از درد اون ضربه هه سِره یا به قول بچه ها گفتنی هنوز داغی و نمیفهمی چی شده ، بعد که تازه کم کم کم میفهمی چه اتفاقی افتاده ، میگی : چرا ...؟

 

! با همون سه نقطه و با استیل ِ من ِ امروز صبح و در حال ِ آپ کردن ِ وبلاگ  

 

حالا خودمونیم ملت ، واقعا چرا ... ؟

 

! :D غلام میگه : بکش تا دیگه شاخ و شونه نکشی واسه ملت

 

میگم : چه ربطی داره ؟ یعنی من مهم نیستم !؟

مرض ، زهر مار ، دهه ! میخنده ! کارم به کجا رسیده که یه کوآلای قهوه ای ِ کراواتی با شکم ِگرد و قلمبه  ! :D ش به من میخنده ! ای داااااد 

 

زورو به حمام میرود ، ده قالب صابون یک لیف ... زورو به همراه میبرد .

! :D زورو ، پاکیزه میشود ... ا ِ ا ِ ا ِ ! زورو غرق شد

 

!به قول داداشم : دیوونگی که شاخ و دم نداره

 

 ! :D و من همچنان شادم و قیافه م شبیه :دی ـه

 

 

اعلامیه :

حالا گفتیم نیازمندیم ، چه همه با هم جدی گرفتید ! :D

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 11:46  توسط فراری 

ربط و بی ربط

 

تصور کن افتاده ای وسط یک مخمصه به قاعده ماتحت فیل . بعد چند نفر انسان متمدن تشنه به خون هم دورت را گرفته اند و تو نمیدانی چه چیزی بخوری .

 

بعد می آیی دو تا چیز کاملا بی ربط را ، مثل بادمجان و تاثیر انقلاب صنعتی فرانسه بر کاپیتالیسم به هم ربط میدهی . آن انسان های متمدن هم بسی مشعوف و خوشحال که شگفتا تو پیغمبری و تو هم با تواضع میگویی بلی من خیلی شاخم .

 

بعد یک انسان غیر متمدن بربر می آید میگوید : حالا خودمانیم ، انقلاب صنعتی و بادمجان چه ربطی ...

 

و تو میزنی طرف را صاف میکنی . آنوقت خودت هم میمانی که حالا واقعا چه ربطی داشت !

 

و بعد هم یاس فلسفی و حافظا !

 

اعلامیه :

 

ما و پدرمان پیامک را تحریم کرده ایم تا فشار دو چندان بر چند جای مخابرات بیاید  و جان هم از نهادش به در آید . بنابراین عزیزانی که پیامک ول میدهید هی ( ! ) و جواب نمیگیرید مجددا هی ( ! ) بدانید که ما همچنان شما را دوست میداریم ولی پیامک شدیدا تحریم است !

 

نیازمندی ها :

 

۱ - به یک عدد دعوا نیازمندیم .

 

۲ - به مقادیری پشتکار نیازمندیم  .

 

تابلوی اعلانات :

 

دکتر شریعتی : آنهایی که از در می آیند و میروند چهارپایان ِ نجیب و ساکت تاریخند .

 

حادثه ها را تنها کسانی در زندگی آدمی آفریده اند که از پنجره ها بیرون جسته اند و ...

یا به درون پریده اند !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:48  توسط فراری  | 

من و چه گوارا و تابستون


امروز مثلا این کیانا قرار بود ما رو با دوستای خودش آشنا کنه و میتینگ اونوری بذاره ، تهش شدیم بچه های خودمون . یعنی تنها کسی که من تا قبل از این ندیده بودم خود ِ کیانا بود ، بله بله دست دست ! :D


حس گزارش میتینگ گذاشتن نیست .

وای اگر بدونید چقد لجم در میاد یکی شروع میکنه غر زدن و حال ِ جمع رو از مافیها خالدونشون میکشه بیرون و میکنه تو قوطی ! :D


میگم فرض کن که تو مدل این فیلم های بزن بزن ، آدم خوبه داستانی و وسط یه مشت تروریست جنایتکار گیر افتادی و همه امیدت هم به یه کلته . آقا میزنه و کلته گیر میکنه و تو میمونی به حالت ِ :دی ! :D


چیکار میکنی ؟


آقا احوال پرسی به سبک ایرانی رو دیدی ؟! طرف نیم ساعت پیش ورشکست شده ، زنش طلاق گرفته ، بچه ش خودکشی کرده و چند دیقه پیش یه گاو نر شاخاش رو به نقاط ِ خاصی کوبونده ، بعد ازش میپرسی : چطوری ؟

میگه : خوبم الحمد لله ! :D


یا مثلا تو میدونی یارو خودش معتاده ، بچه ش رو پلیس امینت گرفته آره ، زنش با رفیق صمیمیش فرار کرده و کارخونه ش که بیمه نبوده آتیش گرفته ، خودش بهت گفته ! بعد میری ازش میپرسی : خوبی !؟


آخه این چه سوالیه مرد مومن ، آدم حسابی ! :D


یا این که طرف رو حالت ازش به هم میخوره چشم دیدنشو نداری ها ، بعد تا میبینیش : بــــــــــه ممد ترقه ، چطوری داوش ؟ قربونت برم ! :D


چه گوارا ، سرمه ، غلام ! :x


نکته : آرش غلامو پرت کرد سمت ِ سورنا . پشت سورنا تماما روی زمین خشک بود اندازه یه کف دست چاله خیس و کثیف و اینا ، ات افتاد همون تو ! غلام اگه شانس داشت اسمشو میذاشتن شانس الدوله ! :D


من خوشحالم ! نیشم تا بناگوشم بازه ، ولی ممکنم هست نباشم ! هیچ چیز در این دنیا غیر ممکن نیست ! :D


نیازمندی ها : به یک عدد سوژه نیازمندیم !


نیازمندی ِ دو : به یک عدد همسر برای غلام نیازمندیم !


نیازمندی ِ سه : به یک عدد عقل !! نیازمندیم !


:D

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:46  توسط فراری  | 

اختصاصی

امروز .. عذر میخوام امشب یه اتفاق باحالی افتاد . بدون دلیل کلی نیشم باز بود و خوشحال بودم واس خودم . کلا دچار نوسانات احساسی شدم ، یه چی تو مایه های نموداری سینوسی یا کسینوسی . البته کسینوسی باس باشه چون از بالا شروع میشه بعد میرسه به قعر دپ بودن دوباره میپره رو اوج حس و حال ! :

D

الان هی دلم میخواد :دی بزنم !

بعد دقیقا الان که یه ذره بعد ترشه حالم گرفته شد ، چرا انقدر بی ثباتم !؟

جمعه ... دربند ... خدایا رحم کن ! :

D

هوس شیطنت کردم ، چند وقته خیلی بچه آرومیم و از در و دیوار بالا نرفتم . دلم برای مدرسه تنگ شده . مدرســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! :

x

 

ما در این مدت

بی گمان به اندیشه های یکدیگر کمی نقب زدیم

پیش رفتیم و حجاب را اندکی ، نه خیلی ، عقب زدیم

گاهی هم نه از مکر ، از احتیاط

به هم رکب زدیم

 

دوباره امشب دلت بهانه میگرفت

از تو شاید

سراغ یک آشیانه میگرفت

دست خود را او اگر به دست یک ترانه میگرفت

پیشی از مکان و از زمانه میگرفت

دل تو آخر دم ِ ترانه های صادقانه میگرفت

خودمانیم ، کمی هم پاهایش

به پای بحث های عاشقانه میگرفت !

 

من که برایم در سخنوری رقیب نیست

دیدن ِ حال گرفته تو را شکیب نیست

این که اینگونه ساکتم عجیب نیست ؟

نه ، گمانم سکوت آنقدر ها هم مهیب نیست

ولی قبول کن ، دل تو غریب نیست ؟

برای عیسای پاک عشق تو ، خدا نکند ، صلیب نیست !

 

من اگر چه پاک نیستم ، ولی برای تو قول میدهم دعا کنم

یا اگر بتوانم درد تو را دوا کنم

یا که او را به درد تو و با تو مبتلا کنم

یا که زیر و رو  زمین را به دنبال شفا کنم

گر نشد ترک زمین و نظر به روی سما کنم

تو که میدانی من چو عهد ببندم وفا کنم

اگر که بگذرد کمی بعید نیست

در میان همین خطوط خودم را خدا کنم

بهتر است شاعری را رها کنم !

 

دوستم این برای توست

پاسخ حرف های توست

حق داری ، مرخرف است

ولی شاید نشانه ی خدای توست

نگهی به سوی آن قلب ِ رهای توست

یا نه شاید هم

چرندیات ِ دوست ِ بلای توست ! :

D

هرچه که هست ، فقط بدان

به خیالم عاشقی سزای توست

مهربانی ، صادقی و عاقلی. بگو چه کار دیگری

جز عاشقی برای توست ؟

 

 

تقدیم به یک دوست عزیزی که دیشـب دلش گرفته بود ، همون دوستی که خدای خودشو قبول داشت !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 6:15  توسط فراری  | 

نــــه ! آررررره !

 

تصور کن نشستی و تو دنیای خودتی و خیلی هم خوشحال که ایول ، من چه خفنم .

بعد یکی از بندگان ِ خدا که برحسب ِ تصادف خیلی هم رکه میاد میگه تو به ریش ِ نداشته خودت خندیدی .

 

بعد تو با چشمای به قاعده نعلبکی میگی : نـــــه !

 

طرفم میگه : اتفاقا خیلی هم آرررره !

 

بعد با یه حساب ِ سرانگشتی میبینی هی پسر چه توپ ، هرچی که یه روزی برات ارزش بودن دیگه اثری ازشون نیست ، سوت سوت دســـــت و هورا و اینا ! ایول ایول !

 

غرور ، نجابت ، شخصیت ، منطق ، شعور ... نیست !

 

حالا بیا وسط ، بچرخونش کــَمَرو !

 

حتی دیگه نمیدونی باس :دی بزنی یا نزنی ، دست و دلت همچی بگی نگی نمیره بهش . ایول ایول ... سوت سوت !

 

حالا ، شما خواننده محترم و محترمه ( البته این ة تانیث واس عربیه ، فک کن دیگه ادبیاتت هم مورد پیدا کرده ! ) چه میکنی !؟

 

نکته : میتونم برم بمیرم .

 

نکته دو : گمونم تو همون دنیای خودم که نشسته بودم غرق شدم ... آهای ؟ یه راه ِ نجات لطفا . آهای ؟ کسی اینجا هست ؟

 

نکته سه : کسی اینجا نیست . به خیالم وقت ِ غرق شدنه .

 

نکته چهار : خاک بر سر ِ تو ( = من ) کنن که یه روزی به همه میگفتی مقاومت و از این اراجیف ، جا زدی احمق ؟

 

نکته پنج : این آپ هیچگونه ارزش ِ فلسفی ، وقتی ، علمی ، ادبی و هنری نداشته و ندارد .

 

نکته شیــش : !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 15:57  توسط فراری  | 

عجیب بودن

چقدر عجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمیاره .

چقدر عجیبه که تا وقتی گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه .

چقدر عجیبه که بی بهانه کسی برات هدیه نمیخره .

چقدر عجیبه که تا فریاد نکنی ، کسی به سمتت برنمگیرده .

چقدر عجیبه که تا وقتی بچه نباشی کسی برات قصه نمیگه .

چقدر عجیبه که تا وقتی بزرگ نباشی کسی به قصه هات گوش نمیده .

چقدر عجیبه که تا وقتی قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد .

چقدر عجیبه که ...

تا نمیری ، کسی تو رو نمیبخشه !



میخوام براتون داستان یه دختر کوچولو رو بگم . من بزرگ نیستم ، ولی گمونم میشه یه ربع ، نه بیست دیقه ، نه نیم ساعت از وقت هر روزه تونو که تو وبلاگا میگردید روی این قصه بذارید . کوتاه نیست . فقط یه فریاده ، پس چون شما آدمای عجیبی هستید ، لطفا برگردید و ببینید کی داره فریاد میکشه .


میخواستم بگم ، داستانو نوشتم . رسیدم قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه ش نرسید . عقیده دارم پیدا کردن خونه کلاغه از خوندن داستان ِ دختر کوچولو خیلی مهم تره ولی هرکی دوست داره تو مسنجر بهم بگه براش بفرستم داستان دختر کوچولوئه رو .



اطلاعیه : دیدن ِ یه دوست قدیمی بعد از هفت سال خیلی میچسبه . به خصوص که با جلو کشیدن ِ روسریش به محض دیدن یه آقاهه ، تو رو حسابی شرمنده و مجبور کنه با دنباله شالت بازی کنی !

اطلاعیه دو : به گمونم ، بشه بی بهونه برای کسی گل خرید ، یکیو نوازش کرد ، به سمت یه نفر برگشت ، قصه گفت و قصه آدما رو شنید ، هدیه خرید و به دیدن مردم رفت ... و به گمونم میشه بی بهونه بخشید . من یکی که حداقل میخوام امتحانش کنم .


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 4:12  توسط فراری  | 

تلقین

   من خوبم ، من خوبم ، من خوبم



من خوشحالم  ، چیز ِ لق ِ همه دنیا ! من خوبم من خوبم من خوبم !


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 0:24  توسط فراری 

LiNkIn PaRk

http://escapee.persiangig.ir/audio/Escapee/04%20Leave%20Out%20All%20The%20Rest%20%5BWWW.Twilight.iR%5D.mp3


لینک نمیذاره به جهنم ! کپی کنید تو مرور گر ، آهنگ لیو آوت آل د ِ رست لینکین پارکه ... واقعا مجذوب کننده س !

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 23:49  توسط فراری  | 

Up-------------Down


نمیدونی چه مزه ای داره یهو از اون بالــــــــــــــــــــــــــــــــــااااااااااا با مخ سقووووووووووووووط کنی ته ته ته جهنــــــــــــــــــــــــــــــــــم !


نمیدونی چه مزه ای داره تو آینه نگاه کنی ... تا ته ِ ته ِ چشمات و مجبور شی قبول کنی این آدمی که میبینی اونی که توصیفشو شنیدی نیست . یعنی یه جورایی اونی نباشی که تو آینه میبینی یا بدتر از اون تو آینه اونی نباشه که تو میبینی .


میبینم صورتمو تو آینه  

با لبی خسته میپرسم از خودم

این غریبه کیه از من چی میخواد ؟

اون به من یا من به اون خیره شدم

باورم نمیشه هرچی میبینم

چشامو یه لحظه رو هم میذارم

به خودم که میگم که این صورتکه

 میتونم از صورتم ورش دارم

میکشم دستمو روی صورتم

هرچی باید بدونم دستم میگه

منو توی آینه نشون میده

میگه : این تویی نه هیچکس ِ دیگه

جای پاهای تموم ِ قصه ها

رنگ غربت تو تموم لحظه ها

مونده روی صورتت تا بدونی

حالا امروز چی ازت مونده به جاااااااااااااااااا....

آینه میگه تو همونی که یه روز

میخواستی خورشیدو با دست بگیری

ولی امروز شهر شب خونه ت شده

داری بی صدا تو قلبت میمیری

میشکنم آینه رو تا دوباره

نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آینه میشکنه هزار تیکه میشه

اما باز تو هر تیکه ش عکس منه

عکسا با دهن کجی بهم میگن

چشم امیدو ببر از آسمون

روزا با همدیگه فرقی ندارن

بوی کهنگی میدن تمومشوووووووووووووون ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 3:41  توسط فراری  | 

خاطره سبز


با گریه های یکریز یکریز

                             مثل ثانیه های گریز

با روزهای ریخته در پای باد

با هفته های رفته

با فصل های سوخته

با سال های سخت

رفتیم و

            سوختیم و         

                           فرو ریختیم

با اعتماد خاطره ای در یاد

اما

آن اتفاق ساده نیفتاد


موسوی . رای ما رو پس بگیر !

سید ، ما امید به سبز بودن نداشتیم . تو بودی که بر ریشه های خشک شده ما آب ریختی و شوق سبز شدن را در جان ما دواندی . حالا که دارند تبر به ریشه ما میزنند و برگ های ما را دسته دسته به آتش میسپارند ، تو باید از آنچه در وجود ما به ودیعه نهادی دفاع کنی .


ما امید نداشتیم سید و تو به امید ِ دوباره بودن دادی .

ما نمیدیدیم سید و تو به ما چشم ِ سبز دیدن دادی .

ما نمیماندیم سید ، ما مبارزه نمیکردیم ، ما فریاد و شعار سر نمیدادیم ، ما حضور نمیافتیم و تو به جسم ِ خشک ما حیات ِ سبز دادی سید .

پس از ما دفاع کن که چشم امیدمان تویی .

سید ، تو ما را سبز کردی پس سکوت نکن تا در آتش ِ سرخ بسوزیم ...

ما هنوز هم تو را سید خود میدانیم !


او رشک سپیده در سحرخیزی بود

همپای نسیم در دلاویزی بود

هرچند که سبز بود از شاخته فتاد

این رسم کدام برگ پاییزی بود ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:44  توسط فراری  | 

به احترام قلبت ، بزن !

هیوم ... عیدتون مبارک ... پیشاپیش !
یه سال جدید داره میاد . سال داره نو میشه ! توجه کنید ! یه سال داره نو میشه و ما هنوز همون آدما کسالت آور قدیمی هستیم . همون آدمایی که مثل شتر از هم کینه به دل داریم و به اندازه پلنگ مغروریم . مثل افعی به همدیگه نیش میزنیم و مثل گربه تو روی عزیزانمون پنجه میکشیم ... خب من نمیدونم استغفرالله مگه خدا مشکل داشت که با وجود این همه حیوونایی که بهتر از ما میتونن مغرور ، کینه جو ، سلطه طلب ، بی صفت و لپ مطلب حیوون باشن ما رو آفرید !؟ نه والله ! نه بالله ! :D

یه سال جدید داره میاد ، یه سااااال گذشت ... گوش کن ... یه سااااااااااال ! یه سالی که پر از خوبی و بدی بود . یه سالی که خیلی چیزا عوض شد ، یه سالی که میتونه خیلی چیزا رو عوض کنه ... یه سالی که رفقا ، میتونه ماها رو عوض کنه !

میتونیم خوب باشیم ، میتونیم فراموش کنیم که در حقمون چه بدی ئی کردن و در حقشون چه خوبی ئی کردیم . میشه . به قول این تبلیغه ، چیز ... اسمش چی بود !؟ آهان ، بهروز : سخته ... ولی ممکنه !


میگم ... انقد سخته که  به قول یه دوستی با هم گریه کنیم ؟! همون دوست میگه وقتی تنها گریه میکنی فقط صدات تو گوش خودت میپیچه و میفهمی چقدر تنهایی ولی وقتی با دیگرانی گرمی اشک اونا روی دستت بهت میفهمونه هنوزم میشه تپید !


دستت رو بذار رو قلبت . نترس کسی فکر نمیکنه دیوونه ای ! بذار رو قلبت . تا حالا چند بار شکسته ؟ چند بار نامردی دیده ؟ چند بار کوبوندش و چند بار داغونش کردن ؟ چند بار توی خودش گریه کرده و کسی نفهمیده ؟! ولی ... نگاه کن ... هنوز داره با قدرت تموم میزنه ! هنوز داره فریاد میکشه . هنوز داره جولون میده و میگه : هی ... یارو ... من زنده م ! نیگا کن من دارم میزنم ! نیگا کن تپشم دستت رو میلرزونه ! هرچند تنها موندم ، هرچند سعی کردن منو بشکنن ولی من سرجامم ! من جا نزدم !


پس رفیق ! به احترام قلبت بزن !


-____________________________________________-

پ.ن : آره رفیق ، من خیلی اخلاقای مزخرف دارم ، شایدم خودمو از همه کسو همه چی بالاتر میدونم ، ولی بیا به حق این شب های عزیز ( :D ) یه اینگَده قد یه بند انگوشت ( :D ) رو حرفای من فکر کن ! ضرر نمیکنی جون ِ آبجی !


پ.ن 2 : این کتاب خفته در تنگنای فریدون فروغی رو خریدم ، بعد همه شعراشو نوشته . یکی از شعراشو به اسم دوتا چشم سیاه داری میذارم ... خیلی خیلی قشنگه !


دو تا چشم سیاه داری         دو تا موی رها داری
تو اون چشات چیا داری         بلا داری بلا داری

دو تا چشم سیاه داری         دو تا موی رها داری

توی سینت صفا داری           توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبختو             از اینجا تا کجا داری

دو تا چشم سیاه داری         دو تا موی رها داری

دو تا چشم سیاه داری         دو تا موی رها داری

به یک دم می کشی ما را      به یک دم زنده می سازی
رقابت با خدا داری                دو تا چشم دو تا چشم

دو تا چشم سیاه داری         دو تا موی رها داری

نظر داری نظر داری               نظر با پوستین پوش حقیری مثل ما داری

نیگا کن با همه رندی           رفاقت با کیا داری


خبر داری خبر داری                 خبر داری که این دنیا همش رنگه

                        همش خونه همش جنگه

نمی دونی نمی دونی               نمی دونی که گاهی زندگی ننگه

نمی بینی نمی بینی                که دست افشان و پا کوبان و خرسندم

نمی بینی که می خندم               آخ نمی بینی که دلم تنگه    

تو این دریای چشمان سیاه رو        پس چرا داری دو تا چشم دو تا چشم

دو تا چشم سیاه داری         دو تا موی رها داری

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت

من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت

برون فکنده ز گلشن به جرم چهره زردم

دو تا چشم سیاه داری         دو تا موی رها داری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 19:14  توسط فراری  | 

مترسک ، جیرجیرک ، تولد !

جیرجیرک و ستاره

       ورژن n م ! :D

_ :رفتم جلو ولی جیرجیرک پرید .

_ : آخر طفلک اهلی که نیست . وحشت میکند و میپرد . دوباره رفتی ؟

_ : بروم که باز بپرد و دورتر بنشیند ؟

_ : نه برو که اعتمادش را جلب کنی .

_ : آخر او گمان میبرد اکنون ستاره چشمک زن ِ دیگران شده ام !

_ : اهمیتی ندارد ، برو ، پیش از آنکه او جیرجیرک ِ آوازه خوان دیگری شود !

-_____________________________________________________-

نامه کلاغی به مترسک !

سلام مترسک جون . خوبی ؟ خوشی ؟

منو یادت هست ؟ من همونی هستم که همبازیت بودم . موقعی که باد میومد ما کلاغا وایمیسادیم نگات میکردیم که چطور توی باد خم و راست میشدی و نمیشکستی . ولی مترسک جونم ... چی شده که صدای ترق ترق شکستن چوبت دنیا رو برداشته ؟

مترسک از مشدی شنیدم که میخوای بری سفر . میگفت آخر اسفند داری بار و بنه رو میبندی . دیگه نمیخوام بیام جلو و زل بزنم به اون چشمای براقی که همیشه پر از نشاط بود . از دور نگات میکنم و تاسف میخورم مترسک . متاسفم برای خودم که دوستت داشتم . متاسفم که خودمو دوستت میدونستم و تو هیچوقت نفهمیدی . هیچوقت کلاغ حسابم نکردی !

مترسک ، میبینی از چشمای سیام داره اشک میاد ؟ دارم گریه میکنم . به خاطر زمانی که گذاشتم تا بهت بفهمونم مترسک بودن قداست داره و تو حرمتشو حفظ نکردی . اشک میریزم واسه خودم که تو دنیای بچگیم تو اسطوره من بودی . مظهر مقاومت و شادی و ایستادگی . همیشه میگفتم هرچی بشه مترسک وایمیسه و جا نمیزنه . گریه میکنم به حال خودم که تو ... تو ! قهرمانم بودی !

از شرمندگی سرمو میندازم پایین . از شرمندگی این که هنوز نفهمیدی رفاقت یعنی چی ، هنوز فکر میکنی رفیق کشکه ، دوست دوغ که سهله ... بوقم نیست !

برو ... برو مترسک جون سفر به سلامت و روزگارت خوش ! ولی یادت باشه که یکی اینجا بود که دوستت داشت و تو با اون خودخواهی ِ گندت و تصور این که فقط خودت مجبوری توی باد و بارون دووم بیاری محبت هاشو یادت رفت !

برو خوش بگذره ولی یادت باشه چطور بعد از بیست سال عمر ِ ناقابل خیال کردی زندگیت تموم شده و باهاش زندگی اونی که زندگیش بودی رو هم تموم کردی ! برو مترسک جان به سلامت !

دوست قدیمیت : کلاغ !

-_____________________________________________-

تولد !

                         به نام آن که تو را برای من آفرید

تو نه مکتشف الکلی و نه مخترع برق

تو نه هرگز گفته ای : E=mcدو و نه هرگز گفته ای یک قدم کوچک برای من یک قدم بزرگ برای بشریت

تو نه نویسنده هملتی و نه شاعر شاهنامه .

ولی به من بگو

همین که خارق العاده ترین پدر روی زمینی کافی نیست که اسمت در ردیف همین مردان ثبت شود ؟!

 

تولدت مبارک بی نظیر ترین آفریده خدا !

ده اسفند تولد عزیزترین موجود زندگی من هست و من پیشاپیش تولدش رو اینجا تبریک میگم !

-___________________________________________________-

اگر تنهای تنهایم اگر بیرنگ بیرنگم         نه آن خندان گل سابق اگر بی یار و دلتنگم

کنون خسته و درمانده کنون از یادها رفته       نه آن فرزند شور و شر کنون همسایه مرگم

اگر رویم همه زیبا اگر چهرم همه بی تا           نه از سبزی و شادابیست که من اکنون خزان برگم

مرا در اوج شادابی فلک یک باره غمگین کرد       ندارم باور این گردون،که هرچه شد خودم کردم

اگر مهر و مه افسون،به پا خیزد به جنگ با من     بگویید محکم آنان را که من آماده جنگم

اگر قلب تو بشکستم،همه شَهرَت دوا دادند   که شیشه را همه بینند،ولی طفلک من از سنگم

من آن سنگ سیه اما قوی محکم و مغرورم    همان همواره خاموشم،نه همخوان نی و چنگم

ببخش من را اگر شعرم،کمی از غم حکایت کرد   که من چون نغمه بادم،که با باران هماهنگم!

 

از خودم !

 

فال حافظ که میگیرم این روزا همه ش در مورد وصال یار و یار بر سر صلح است و عذر میطلبد میاد . نکنه عاشق شدم خودم خبر ندارم !؟ :D

خبر خووووووووووووووووووووووووب : تفنگداران لندنیم تایپش تموم شد . پدربزرگ گرام دنبال کارای چاپشه ! ملت دعا کنین !

نکته : داستانک جیرجیرک و ستاره اشاره به هیچ کس نداشت و شخصیت مترسک هم دختری حقیقی هست که خودش میدونه کیه !

دیگه هم عرضم به حضورتون یه سی دی از آهنگای فریدون فروغی رو خریدم ، عشق من شده ! یعنی عشق ها ! آهنگ مشتی ماشالا و دو چشم سیاه داریشو هزار بار گوش میدم ! عاشقشــــــــم ... خیلی صداش قشنگه ! خیلــــــــــــــــــــــی !

با عمه م واسه ساسی مانکن لقب گذاشتیم پسر عمه هامو مسخره میکنیم : سوسکی مانکن !

      کلی حرف داشتم واستون ... برمیگردم ! هــــــــــــــــــــــــه ! ( تیریپ سنجدی ! :D )

 

ویرایش :

 پ.ن ۱ : من اگر جای اون دسته از دور و وریام بودم که با آدم پر ادعایی مث خودم رو به رو بودم و یه سره ازش میشنیدم که چقد بچه ای و اینا ، در جا بهش میگفتم : من اگه بچه م به خودم مربوطه تو رو سننه ؟! :D

 

پ.ن 2 :

مادربزرگ گرام این روزا خونه ماست و چون تو دوره شیمی درمانی بدنش به شدت ضعیفه ( در برابر هر میکروبی ) خونه رو شدیدا گرم نگه داشتیم به طوری که یحتمل اگر وارد خونه بشید متوجه بخار رقیق موجود در هوا میشید ! :D بعد از اونجایی که من خیلی به گرما حساسم و اگر گرمم باشه خوابم نمیبره ، شب که خانم والده اومده بود به من سر بزنه دیده که من چسبیدم به سنگ کف سالن !

قیافه من با زیر چشمای سیاه شبیه این جنایتکارایی شده که وجدان درد دارن خوابشون نمیبره !

 

ویرایش ِ پس از ویرایش :

 

یعنی میگید آپ کنم !؟ ولش !

دارلمجانین ِ دویست یک . ورژن شصتم :

 

معلم شیمیه داره با صدای خیلی آروم درس میده بعد از یه مدت میگه : بچه ها میدونید چرا من دارم با صدای آروم حرف میزنم ؟ دوستتون خوابه نمیخوام بیدار شه !

پرستو محکم سقلمه زد به الهام و الهام از خواب پرید . چشماش به زور وا میشد رو صورتش جای ساعت مونده بود : نه خانوم من خواب نبودم ... داشتم فکر میکردم !

این شد سوژه کلاس ما .

الهام : پرستو پاشو سر فیزیک یه کم درس گوش کن !

پرستو : ببین متفکر ترین بچه کلاس به من چی میگه ! :D

چند روز بعد . سر کلاس همه سراشونو گذاشتن رو میز .

نسیم : بمیرم چه کلاس متفکری داریم ! :D

بهار داره آواز میخونه ، میرسه به یه بخش تکراری آهنگ : خب دیگه این تیکه آهنگ تکراریه ...

نسیم : ایضا بزن !

این نسیم روزی پنج شیش بار عاشق میشه . آخرین اخبار رسیده حاکی از آن است که نسیم عاشق کامنت شده ، یحتمل چند روز دیگه ورژن جدید عشقش به اسم " خانم سلطانی " ( معلم شیمی ) در میاد !

یه شاهکار به وجود آورده ، وقت ندارم عکسشو بگیرم بذارم . ایشالا دفعه بعد ! بعد وقتی نگاش میکنیم میگه : چیز ( بــــــــوق ) خودتی ! :D

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 23:6  توسط فراری  | 

دعای آرمینا

 

 عرضم به حضورتون که بیایید همگی دعا کنیم که خداوندا ، کادوی ولنتاین را به عنوان بزرگترین دغدغه زندگی ما قرار مده !

_ : الهی آمین !

_ : خداوندا ، شعله پرشور و دائمی عشق را از ما مگیر !

_ : الهی آمین !

_ : خداوندا ، بتی را که ما میپرستیدیم پیدا بگردان !

_ : الهی آمین !

_ : خداوندا ما را از شر تهمت های تخیلی به دور بدار !

_ : الهی آمین !

_ : خداوندا ، ما را از شر خاله بازی های همکلاسی هایمان حفظ بگردان !

_ : الهی آمین !

_ : خداوندا ، نسیم ، بهار و تینا را به عنوان شور دائمی کلاس ما از هر بلایی مصون بدار !

_ : الهی آمین !

_ : خدایا اندکی عقل به خانم ها چرخ و فلک ، ریسمان ، گاندی و شعله و آقایان شیرین پلو ، گردو و فلک زده اهدا بفرما ! ( همه اسامی مستعار هستند و عمرا کسی بتونه رمز گشایی کنه ! :D )

_ : الهی آمین !

_ : خداوندا یک جای خالی در دانشگاه فنی تهران برای ما خالی بدار !

_ : الهی آمین !

_ : خداوندا جایگاهی در ناسا برای ما رزرو بنما !

_ : الهی آمین !

_ : خدایا ، مجمع دیوانگان ما را از هر تفرقه ای به دور بدار !

_ : الهی آمین !

_ : خداوندا هرگونه رخوت و آرامشی را از زندگی ما حذف بنما !

_ : الهی آمین !

_ : خدایا سلامتی دائمی به عزیزانمان اعطا بفرما !

_ : الهی آمین !

_ : و در نهایت ، خداوندا ... عشق ، یاد و فکر خود را پیوسته در خاطر ما زنده بدار ...

الهی آمین !

-__________________________________________-

غم نیست اگر به اشک ما طعنه زنید ... موردی نداره !

امروز دربی ما رو به مرز سکته رسوند ، من باب ِ بزیت بازیکنان داشتیم حرف میزدیم با یکی از دوستان ، بنده خدا گفت نیکبخت بزه ها ، من باور نکردم !

این بزغاله من نمیدونم تو بازی نبود چه آسیبی به تیم میزد ؟! علی ِ نیکبخت ... یه تنه میکنه تیمو بدبخت ! به خدا اگر این یارو نبود ما دو سه تا رو زده بودیم ! مرتیکه بز ! اه اه اه !

بگذریم .

نمونه هایی از مزه پرانی های نسیم :

معلم شیمی : مثلا HCl دو چطوره ؟!

نسیم : خوبه خانوم سلام میرسونه !

این معلم شیمی بدبخت سوژه خنده ماهاس . من عاشق نسیمم ! :D

و دیگه این که عرضم به حضورتون که من تازه متوجه شدم چه شخصیت عوضی و نامردی دارم ! :D

د ِ ! زهر مار ! نخند ! با توام ! به چی میخندی یارو ! دارم جدی میگم ! من خیلی چیزم ... چی میگن ... خیلی بوقم ! باید به دار آویخته شم ! یعنی این اطرافیان از خود گذشته و مهربان و با وقار و خانم ( بعضا آقای ِ ) من چطوری من رو تحمل میکنن ! وای بر من ! :D

نیلوفر قبلا یه جمله جالبی میگفت : اگه هست هست !

اگر من نامردم ، اگر من عاشقم ، اگر من هرچیزی هستم هستم ! حالا توی ِ نوعی هی بزن تو سر خودت که واه اه ویش وای که چقدر این آدم بوق و غیره س ! اگر هست هست !

نکته : البته این دلیل نمیشه اگر تو رفیق فاب من هستی به من نگی ایرادم چیه ( نه با تیکه و اینا البته ! )

مجمع دیوانگان :

اگر اون دعای آرمینا رو خونده باشید که حالا در ادامه توضیح میدم فلسفه ش چیه باس متوجه مجمع دیوانگان شده باشید که به تازگی به عضویتش در اومدم ( البته پتانسیلش رو داشتم ها ! :D )

چند شب پیش رفته بودیم خونه برادر شوهر دختر خاله بابام . بعد اونجا من در کمال بهت و حیرت با یه عالمه دختر رو به رو شدم ! از این که چقدر ذوق مرگیده شدم از دیدن چند تا دختر در فامیل پدری بگذریم میرسیم به این که عرض سیم ثانیه ما با هم رفیق شدیم و یه مجمع دیوانگان متشکل از آرمینا ، آتنا ، مژگان ، مهسا ، سارا و پریسا تشکیل دادیم .

و جاتون جمیعا خالی فوق العاده خوش گذشت انقدر اسگل بازی در آوردیم که آخر شب از خنده بیحال شده بودیم ! :D

زیاده عرضی نیست ، یحتمل تا جمعه بعد بدرود یاران با وفای من !

 

پ.ن : این دعا مهم ترین آرزوهای من رو توی زندگی تشکیل میدن ، میتونید با رعایت حق کپی رایت ازش استفاده کنید ! :D

پ.ن 2 : من اگر بخوام یه روز کسیو بکشم با سیانور ترتیبشو میدم ! حال میده ! :D

پ.ن 3 : خونه ما حکومت نظامی برقراره ، ای داد از این تضاد فرهنگی ! به قول بهار : ای داااااد ! :D

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 19:49  توسط فراری  | 

یه روز خاص !

پرستار با خوشحالی میره طرف مرد جوونی که در حال قدم زدنه : تبریک میگم آقای سالمی ، چه دختری ... چه مژه هایی داره !

مرد مات و مبهوت به پرستار خیره میشه : چی !؟ دختره !؟ پسر نیست !؟

پرستار اخماشو میکشه تو هم تند میگه : چه دختر چه پسر مهم اینه که سالمه

بعد در حالی که دور میشه غر غر میکنه : آدم این صحنه ها رو میبینه متاثر میشه !

مرد برمیگرده سمت یه خانومه که همونجا نشسته . خانومه از جاش میپره : چشمت روشن ، پسرت دنیا اومد !؟

بابام با خنده میگه : پسر کدومه مادر ِ من ! دختره .

و مادربزرگم میمونه که از دختر بودن نوه ش خوشحال شه یا از اون همه سیسمونی و لباسایی که به نیت پسر خریدن ! 


-________________________________________-

این شد که من به جای ِ آرمان یا آرمین شدم آرمینا . البته اسم گذاری من یه پروسه ای داشت واسه خودش . اول اسم منو قرار شد بذارن ساقی . بعدش ایراد گرفتن و گفتن نمیشه !بعدش مامانم گفت اسمشو بذاریم گلایون که با مخالفت خانواده پدرم مواجه شد و در نهایت شدم آرمینا ! 


هیوم ... تولد آدم من همیشه فکر میکردم باید یه روز خاصی باشه یا آدم حتما حس خوبی داشته باشه ولی امروز روز خاصی نبود . مث هر روز یه کم  حرص خوردم ،گفتم و خندیدم و غیره !


نکته خیلی خیلی جالبی که امروز داشت این بود که اونایی که توقع داشتم اولین نفرات باشن توی تبریک اصلا یادشون نبود تولد منو ( :D ) و اونایی که واقعا واقعا واقعا توقعی نداشتم جزو اولین نفرات بودن ! یعنیواقعا مایه بهت و حیرتم شد این موضوع !


جا داره همین جا به پرستو تبریک بگم که اولین نفر بود برای تبریک تولد و ازش تشکر کنم بابت ِ این که با وجود بی خوابی مفرط ( :D ) تا اون موقع شب بیدار موند تا اولین نفر بهم اس ام اس بده .

از اونایی که با تبریک نگفتنشون من روز شگفت زده کردن هم ممنونم که باعث شدن تنوعی ویژه در زندگی ِ من به وجود بیاد و متوجه رمز و راز های پیچیده زندگی بشم ! :D


و این که خب ... هیفده ساله شدم ... با وجود این که اتفاق خاصی نیفتاد ولی یه حس عجیبی به آدم میده ... یه حس گیج و خنگ ولی دوست داشتنی ! خلاصه این که یه سال بزرگتر شدم .

وقتی میگم یه سال بزرگتر به عنوان یک انسان ِ خود شیفته یا هرچی که عقیده دارید باید بگم واقعا بزرگ شدم . بچه بازیای سال قبلم ، حماقت هام و اسگل بازیامو گذاشتم کنار و کلا تصمیم گرفتم قاطی یه سری خاله بازیا نشم ! دیدم یه جورایی عوض شده .

به خودم نگاه میکنم و یه برآورد شخصیتی میکنم : یه دختر حساس ، مغرور ، دیوونه ، اعصاب خورد کن ، فضول ، سرحال ، پرانرژی و فوق العاده بی ثبات ! 

اگر هرکسی در مورد من نظری داره واقعا خوشحال میشم بشنوم ، بذارید به حساب کادو تولدم ! :D

از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است ، الان که نگاه میکنم به زندگیم میبینم از یه دوره خاصی من هیچ تاسفی به خاطر زمانی که گذشت ندارم . دلیلش هم شاید این باشه که من هروقت هرکاری که دلم خواست کردم و راستشم بگم هیچ اهمیتی به حرفای دور و وریام ندادم . این بده یا اون خوبه رو همیشه سعی کردم با کله شقی خودم تجربه کنم و تجربه کردم . دیوونه بازیام رو در آوردم و لذت هرکاری رو تجربه کردم بدون این که بترسم آخرش چی میشه ! رک بگم ، اگه همه ش از این وحشت داشته باشیم که آخر کار چی میشه چه لذتی میتونیم ببریم !؟


در کل این که مرسی از همه اونایی که تبریک گفتن یا تبریک نگفتن و به یاد ما بودن ( میدونید من کلا آدم خوشبین و بیخیالی هستم ! :D ) و مرسی از خدا که انقدر به بنده هاش لطف داشت و این باران رحمت خودش رو بر سر شما نازل کرد . شخصا اگر جای شما بودم هرچه سریعتر شکرانه این نعمت رو به جا میاوردم تا خدا غضب نکرده ! :D

آهنگی هست از انریکو ایگلسیاس ... از همتون میخوام که حتی اگر تا اینجای پست رو بزور خوندید ، لطفا لطفا لطفا این لیریک رو بخونید و فقط کمی کمی کمی روش فکر کنید ! میذارمش تو ادامه مطلب ، پست زیادی طولانی میشه ! :D


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 18:47  توسط فراری  | 

خیلی خوب ، خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد...شایدم برعکس !

سامبولی علیکم ! :D

دیشب ... نه بذارید از اول ِ اولش شروع کنم . دیروز روز خیلی مزخرفی بود . کلا تخیلی بود . از اون روزایی که زمین و زمان معاهده امضا میکنن که رنگ بزنن به زندگیت !

دیشب دو سه تا خبر رو با هم شنیدم که اولی به اندازه کافی شاکیم کرد و دومی و سومی که دیگه کلا باعث شد مخه تعطیل شه و حافظا !

از اونجا که من خدای شانس و اینا ؛ گوشیه ما که دو سه روز قاطی کرده ( کلا رندوم اس ام اس میفرسته ،مورد عنایت واقع میشه آدم تا دوتا اس ام اس بفرسته ! ) دیشب عشقش کشید رو بزرگراه مخ من همچین یه پشتک بالانس ، مهتاب بالانس ، آفتاب بالانس و غیره بزنه !

 

جدیدا یه عادت سوسولی ِ مسخره هم پیدا کردم که تا اعصابم خورد میشه سر درد میگیرم ، همین باعث شد دو تا قرص نمیدونم چی چی بخورم و در ادامه این باعث شد که صبح با یه سردرد فاجعه بار از خواب پاشم . خب تا اینجا زل زدیم به نیمه خالی لیوان .

شل سیلور استاین میگه : خیلی خوب خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد!

و من در جوابش میگم : میشه که خیلی بد خیلی زود تبدیل بشه به خیلی خوب !

منم با زدن یه آب به سر و صورتم سرحال اومدم . گوشیو روشن کردم : اگه بودم شده نابود ... اگه سبزم شده پاییز ... اگه از حادثه سرشارم و از فاجعه لبریز ...

حالا متنش دپه ولی خیلی باحال میخونه ! کشف کردم این روزا عجیب تحت تاثیر آهنگم ... حالم صد و هشتاد عوض شد و پیش به سوی مدرسه و حافظا !

زنگ اول این معلم آمادگی دفاعیه میخواد جهت طلوع خورشید رو مشخص کنه ، هی دور خودش میچرخه ... هی میچرخه ... ما رو میگی این ته منفجر شدیم از خنده !

جهت یابی ها رو درس داد . من : اگر شب هوا ابری بود چیکار کنیم ؟

پرستو : میریم میمیریم !

معلمه : بعد نیم سازش رو محاسبه میکنیم ...

پرستو : پس یادمون نره نقاله و گونیا و خط کش ببریم !

ملعمه : طباطبایی !

پرستو به حالت :دی به معلمه خیره میشه ! :D

حالا از زنگ دوم و سوم و قضایاش که بگذریم میرسیم به زنگ چهارم . آقا زنگ چهارم یکی از دوستان حاجتمند شده بود بعد این معلم شیمیه نمیذاشت بره قضای حاجت . بعد این نسیم هم پشت سر ما هی چرت و پرت میگفت این بدبختو میخندوند .

معلم شیمی : بعد این جفت الکترون پیوندی میره این بالا دافعه ایجاد میکنه ...

نسیم : (...)میخوره ! غلط میکنه !

معلم شیمی : همونطور که کتابمون هم گفته ...

نسیم : غلط کرده ! شکر خورده !

معلم شیمیه با لحن خیلی هیجانی و بغض آلود : خب ما اینا رو نخوندیم که نمیتونیم بکشیم اینا رو ...

نسیم : باشه خانوم حالا نزن تو سرت ! =))

در اینجا من شخصا منفجر شدم !

بعد این رفیق ِ ما داشت به خودش میپیچید که نسیم گفت : بابا خانوم بذارید این بره پایین ... تبدیل شد به سولفوریک اسید رسوب کرد تو معده ش !

معلمه هی میومد جلو تخته بعد این الهام دو دیقه یه بار میگفت : خانوم میشه برید اونور !

آخرش پرستو با یه لحن خنده ای گفت : خانوم الهام کچل شد برید اونور ! :D

خلاصه انقدر این نسیم چرت و پرت گفت و اون پرستو تیکه انداخت من یکی که اصلا نفسم بالا نمیومد ؛ هر دو دیقه یه بار میرفتم زیر میز میخندیدم ، میومدم بالا نفس میگرفتم دوباره میرفتم پایین ! :D

 

خلاصه این که امروز واقعا تو مدرسه خوش گذشت و به من ثابت شد : خیلی بد خیلی زود تبدیل میشه به خیلی خوب !

فقط اگر بخوای !

پ.ن : آقا این شیوید ِ ما هم متولد بهمنه ، به عقیده من برای یک بهمنی زیادی عاقله !

پ.ن 2 : نسیم هم متولد آبانه ، به عقیده من برای یک آبانی زیادی دیوانه س !

پ.ن 3 : مارال متولد اردیبهشته ... هیچی نگم بهتره ! نابوده !

پ.ن 4 : دیشب شب ِ موسیقی بود ، چند تا آهنگی که گرفتم بگذریم ، یکی پیانو زد یکی گیتار زد ... خلاصه این که خیلی باحال بود !

پ.ن 5 : نکته ==> History = His & hers story !

پ.ن 6 :ستاره قطبی باش ، حتی اگر روزها کسی تو را نمیبیند ، بی غروب چنان بدرخش که همیشه بر حضورت تکیه کنند !

پ.ن 7 : توجه کردی خدای من و خدای تو گاهی چقدر میتونه متفاوت باشه ... ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 15:40  توسط فراری  | 

صدای زنگ

تلفن را برداشت . با دقت زمان را سنجید . وقتش بود . زنگ زد ... بوق آزاد اول ... بوق آزاد دوم ... بوق آزاد سوم ...

بوق آزاد n م ! میدانست خانه اند فقط جواب تلفنش را نمیدهند . دلش گرفت .

به خانه بعدی زنگ زد . یکی با عجله برداشت : بله قربان ؟ چشم قربان ! الان میرم قربان ...

دلش بیشتر گرفت . او این صدای لرزان از وحشت را دوست نداشت . به خانه بعدی زنگ زد . فقط برای رفع تکلیف جوابش را دادند . طوطی وار .

چرا هیچکس به تلفن خدا پاسخی صمیمانه نمیداد ... ؟

صدای اذان همچنان به گوش میرسید ...

-__________________________________________________-

یکی قبلا به من گفته بود : هنر این نیست که یکی مثل خودمو دوست داشته باشم ، هنر اینه که یه نفر نقطه مقابلمو دوست داشته باشم .

و امروز به این حرفش میرسم که رفیق فابم دقیقا نقطه مقابل منه . هرچقدر من شر و پر سر و صدام اون آروم و تو خودشه . به قول خودش انگار ما دو نفر مکمل همدیگه ایم !

 

کلاسمون عوض شده ، انگار یه سال تحصیلی دیگه شروع شده و نکته جالب این که همه معلما منو خفت کردن !

معلم ریاضی : این ترم نمیذارم مث ترم پیش بکنی !

معلم فیزیک : با همین شوری که داری ادامه بدی من حواسم بهت هست .

معلم شیمی : من ازت انتظار بیشتری دارم !

معلم های زبان و شیمی مون عوض شده خدا رو شکر . معلم زبان قبلی که واقعا ما رو مورد عنایت قرار داد و من از همین جا مراتب قدر دانی خودم رو به مدیر عزیز و محترم مدرسه ابراز میکنم که ما از دست این موجود ِ غیر قابل تحمل رها کرد !

معلم زبان ِ جدید : مگذار دست هایم اعتمادی را که به دست هایت دارند به فراموشی بسپارند ...

و این که ما وارد یک ماه مبارک و میمون شدیم . ماهی که همه متولدان آن کمی تا قسمتی دیوانه یا حداقلش آنرمالن ! ( در راسشون من قرار دارم ! )

به ترتیب تاریخ تولد :

مسعود ، شقایق ، تینا ،سمر ، مهرناز ، مهدیه و شیوید تولدتون مبارک ! بقیه بهمنی های دیوونه هم تولدشون مبارک ! باشد که رستگار شویم ؛ اجماعا صلواااااااااااااااااااات !

 

یه داستان دارم مینویسم بعد یه تیکه ش یکی از شخصیت ها میره در اتاق یکی دیگه رو میزنه و طرف میگه : اهم !

اولی دوباره در میزنه و میشنوه : اهم !

برای بار سوم در میزنه و این بار طرف با عصبانیت میگه : بابا دارم میگم اهم ! خبر مرگمون تو مَوال هم نمیتونیم راحت باشیم !

 

اوشو : به جنازه نگاه کن ، او بسیار ماهرانه تر از تو میتواند جدی باشد !

شده گاهی وقتا زندگی ناخواسته بهت بچسبه ؟ سبز ِ سبزم ریشه دارم !

من هر چند وقت یه بار جو یه آهنگی میگیرتم ، الان هم آهنگ های علیرضا عصار عجیب بهم میچسبه :

 

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت             شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

زین خلق پر شکایت و گریان شدم ملول           آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست !

و

ای کاروان ، ای کاروان ، من دزد شب رو نیستم    من پهلوان عالمم ، شمشیر رویارو زنم

                                من پادشاه کشورم،کی پیش تو زانو زنم ؟

داستانک دوم :

 

موس را روی صفحه چرخاند . بالای صفحه کلمات فهرست ==> جامعه ==> سیاست به چشم میخورد . اولین لینک را انتخاب کرد : ایران آزاد ... بنابر دستور مقامات قضایی ... فیلتر !

حذب فداییان خلق ... فیلتر !

حزب کمونیست ایران ... فیلتر !

با خشم از کامپیوتر فاصله میگیرد : آزادی ... فیلتر !

 

و واقعا هم جز این چیزی نیست ... البته ... آزادی بیان هست فقط مشکل آزادی پس از بیانه که کسی تضمینش نمیکنه !

پ.ن : خانوما آقایون ، من برای تولدم میتینگ نمیذارما ! گفتم که گفته باشم !

پ.ن 2 : Don't turn back !

پ.ن 3 : به احتمال بسیار قوی این پست ویرایش خواهد شد ! کلی حرف دارم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 18:2  توسط فراری  | 

شوخی ِ جدی !



به یاد داری به من گفتی دستم را بگیر ؟ گرفتم و تا وقتی خودت آن را از دستم بیرون نکشیدی رهایت نکردم . گفتی پا به پایم بیا و من در مسیر سنگلاخی که برگزیده بودی ، پا به پایت آمدم و حتی گاه تو را در آغوش کشیدم تا سنگ ها پایت را مجروح نکنند . مسیر را پا به پای هم طی کردیم و به دریا رسیدیم . خاطرت هست از من خواستی در برابر ضربات کوبنده امواج از تو محافظت کنم ؟ و من بی پروا خود را در برابرت قرار دادم و هر ضربه ای که بر پیکرم نشست دم بر نیاوردم تا خاطرت آزرده نشود . آنگاه که رگبار در گرفت ، خودم را چتر تو کردم تا قطرات باران صورت زیبایت را خیس نکند و وقتی طوفان به پا خواست تا تو را از من بگیرد ، خود را سپر بلایت کردم تا مبادا ، مبادا نسیمی حتی برای لحظه موهایت را آشفته سازد . هر صاعقه ای که پیکرم را سوزاند خم بر ابرو نیاوردم . گفتی دل به دریا زن و من بی لحظه ای تردید ، خود را به بستر دریا افکندم ...


آنگاه که خسته و در هم از تو پرسیدم دیگر چه کنم ؟

تو به خنده و شوخی گفتی : بمیر !

و من جدی جدی ، به همین سادگی ... برایت مردم !



-___________________________________-


پ.ن : از من آدم روانی تر و آنرمال تر دیده بودین ؟ ساعت پنج صبحه و من دو ساعت دیگه امتحان آمار دارم ... یهو هوس کردم وبلاگ آپ کنم !


پ.ن 2 : و نکته دوم این که من هنوز آمار نخوندم ... یعنی راستشو بگم ... حالشو نداشتم ! :D


پ.ن 3 : باو نمیدونم این چه جویه منو گرفته جدیدا ، یهو هوس میکنم آپ کنم !


پ.ن 4 : من به یک حقیقت خیلی باور نکردنی در مورد بابام پی بردم ... بمونید تو کفش تا آن شم ازم بپرسید ! :D


پ.ن 5 : داشتم با ابوی گرام حرف میزدم ، گفتم : چرا فلان چیزو به من نگفته بودی ؟

گفت : مگه تو همه چیزو به من میگی ؟

گفتم : چطور ؟

گفت : آرمینا جان ، من سی سال پیش هیفده سالم بود ، همین کلکایی که تو به من میزنی رو من سی سال پیش به بابام میزدم ، از بدشانسی تو من انقد دوست دختر داشتم که گاهی قاطی میکردم گندش در میومد! :D


پ.ن 6 : یه آهنگه هست ، نمیدونم چرا ولی عجیب به دلم نشسته ... همینطوری الکی ها وگرنه هیچ فاکتور خاصی نداره و یه کم اسگلیه ! :D بعد یه تیکه ش میگه وای وای از خوشی مردم من نمیدونم چرا خنده م میگیره ! 


پ.ن 7 : امتحااااااااااااااااااااان !


ویرایش پس از امتحان :


آقا ما بچه های ریاضی خیر سرمون خبرمون بیاد الهی ( اجماعا صلوااااات :D ) واسه این اومدیم ریاضی که درس های حفظ کردنی و مزخرفی مث آمار و عربی و آمادگی دفاعی ( ! ) نداشته باشیم ... ای درود مکفی نثار روح هرکی این درس ها رو جزو واحد های رشته ریاضی در نظر گرفت ! :D



دودمانمان بر باد رفت ... پدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده مونـــــــــــــــــــــــث ! خوبه !؟ :D

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 5:53  توسط فراری  | 

مِی خور !

دختره دوره فیزیکش تموم میشه . یه نگاه تو آینه به خودش میکنه . چشماش قرمز ِ قرمزه . از اونور تا ساعت سه و نیم بیدار بود ، از اینور ساعت پنج صبح پاشده ! از دیدن قیافه ش خنده ش میگیره :

ـ : صبح بخیر سرکار خانوم ! این چه قیافه ایه واسه خودت ساختی ؟

بعد یهو از خودش خوشش میاد ، کله سحر میزنه زیر آواز : ای عاشقان ، ای عاشقان ، دل را چراغانی کنید !

مامانش از اون اتاق داد میزنه : چه خبرته اول صبح ؟

دختره : عاشقم مامان !

مامان یه غرولندی میکنه و میگه : وقتی بابات بهت رو بده همین میشه دیگه !

دختره خنده ش میگیره . گوشیشو برمیداره و یه آهنگ میذاره :

مِی خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب     چو نیک بنگری همه تزویر میکنند !

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز    باطل در این خیال که اکسیر میکنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات هیچ    کین کارخانه ایست که تغییر میکند !

میره یه آب به سر و صورتش میزنه ، به خودش میگه : با این قیافه برم بیرون منو جای آبجی میرزا کوچک خان جنگلی میگیرن !

صبحونه شو میخوره همینطوری داره واسه خودش آواز میخونه : میچرخم و میرقصم و مینوشم از این جام

بیخود شده از خویشم و از گردش ایام !

***

تو مدرسه : سلاااااااااااااااااااااااااام !

فری مات میمونه : سلام چیه شنگولی ؟

دختره : عاشقم فری ، عاشق !

ریحانه : به به ! میبینم که دم به تله دادی ! حالا کی هست ؟

دختره : از خودم مهم تر ؟!

ریحانه : دیوونه بودی ، دیوونه تر شدی !

دختره : خفه شو !  عاشقـــــــــــــــــــــــــــــــــــم ! عاشقشم !

ریحانه : خفه شو !

امتحان میده ، میاد ، ملت دورش جمع میشن : چطور بود ؟

با نیش ِ باز : ورقه هه زیادی سفید بود ، یه رنگ زدم اومدم پایین !

ملت : از نیش بازت واضحه ! حالا فردا کارنامه میگیره نوزده و هفتاد و پنج !

دختره : کی !؟ من ؟! بگذریم ! خودت چطوری ؟

میاد خونه ، همه جا آرومه . دفتر خاطراتشو باز میکنه :

زندگی برای آدم های خاکستری خاکستریه . کسی که سعی کن زندگیشو نقاشی کنه ، رنگ و وارنگ هیچوقت زندگی واسش تکراری نمیشه . من برای تنوع عاشق شدم ! حس جالبیه ! برای تنوع دارم درس میخونم ! برای تنوع میخوام یه کم آتیش بسوزونم ، ولی کم ! میگن آروم باش ! برای چی ؟ من دلیلی برای آروم بودن نمیبینم ! میخوام جیغ بکشم ! دچار هرج و مرج در سیناپس ها شدم ! میخوام از اینور پرچین سرک بکشم ! بنیاد تازه بنا کنم ! به آلونک اون جغدک سر بزنم ! با ارتش وحشی یه قل دو قل بازی کنم ! تو بچگیا غرق شم ! به بوف کور نور کادو بدم ! کینه رو از قلبم بیرون کنم ! از تک درخت آویزون شم ! بیخیالش شم و عادت کنم به هیچکس عادت نکنم ! مثل کلاس اولیا باشم ، پر از شوق فریاد ! سکوت گوشخراش رو بشکنم ! در و دیوار این سیاهچال رو بنفش کنم !

گفتم بنفش ، جدیدا علاقه زیادی به این رنگ پیدا کردم ، کاغذ دیواری اتاقم بنفشه ، دوست میدارم !

گفتم دوست میدارم ، این تکیه کلام قدیما عشق من بود !

اگر امروز بمیرم ، نمیخوام حسرتی به دلم بمونه ، میگن طوری زندگی کن که امروز آخرین روز زندگیته ... فکر کن ... من آخر ِ امشب میمیرم !

بعد با این فکر از جاش پرید کامپیوترو روشن کرد . تا سیستم بیاد بالا یه نیایش اضافه کرد به دفتر خاطراتش :

 

اگر تنهاترین تنها ها شوم ، باز تو هستی !

آری تو که از پدر و مادر بر من مهربان تری !

ای عزیز ماندنی

ای ناب سخت یاب

تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من

ای خوب ِ خواستنی

اکنون دستان درد مند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفرینت میگشایم

و از تو

برای همسایه م که نان مرا ربود ، نان

برای یارانی که دل مرا شکستند ، مهربانی

برای عزیزانی که روح مرا آزردند بخشش

و برای خویشتن آگاهی ، عشق ، عشق و عشق

میطلبم !     

                    آمین !

و بعد رفت که وبلاگش رو آپ کنه ، آدم باید شادیش رو با دیگران تقسیم کنه ، نه !؟

پ.ن : شماها رو نمیدونم ، ولی من شخصا این نیایش رو دوست میدارم ! خیلی لطیف و قشنگه !

پ.ن ۲ : گوشی ِ من نمیدونم بر چه حسابی آهنگ right here waiting for you رو که یه آهنگ عاشقانه خیلی ملایم و قشنگه رو جزو آهنگ های راک طبقه بندی کرده !

پ.ن ۳ : اینو از جبران خلیل جبران داشته باشید : چه شریف است دل اندوهگینی که اندوهش او را از همراهی با ترانه های شاد باز نمیدارد !

پ.ن ۴ : شخصا تصمیم گرفتم این کنتور اندازی برای قسمت های نوشته م رو بذارم کنار ، تنوع ، تنوع ؛ حمایتت میکنیم !

پ.ن نهایی :  این آدمای جوگیرو دیدی زرت و زرت آپ میکنن ؟! ندیدی ؟ یه ذره بیشتر رو تاریخ این دو آپ اخیر من دقیق شو شاید به یه نتیجه ای رسیدی ! :دی

 

تولدت مبارک جیگرکم ! الهی صد ساله شی ... نه صد و بیست ساله شی ... نه صد و بیست سال کمه ، همیشه زنده باشی !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 12:2  توسط فراری  | 

ابلیس ، خدا ، آدم !

_ : عاشق ترین بود و من او را به عشقم فروختم . به او گفتم به پای عشق من باید سجده کنی . آنگاه که دلش شکست قسم خورد عشقم را از من بگیرد . سپس عشقی که خودم جان بخشیدمش عاشق ِ او شد . این شد که من تا ابد تنها ماندم .

خدا داستان تنهاییش را به انتها رساند . آنگاه با حسرت به آدمی نگریست که عاشق شیطان شده بود ...

 

یک !

 

آقا یا میتونی یا نمیتونی . یا میتونی اگه رفیقت ، دوستت ، داوشت ، آبجیت هر اباطیلی قل قل کرد تحمل کنی و نشکنی و صدات در نیاد یا نمیتونی . اگر میتونی که با یه کم گذشت و بخشش و بیخیالی بذار همه چیز آروم شه . و اما اگر نمیتونی ...

اینجاست که شاعر میگه نشیمنگاهت متزلزل باد ، کوتاه نیا ! یکی زد تو گوشت دوتا مشت برو تو فکش که دیگه جرئت نکنه لقمه گنده تر از هیکلش برداره . اگر نزدی خیلی خیلی بیخود میکنی دفعه بعد که رنگیت کرد عر بزنی !

دو !

 

به قول یکی : دوستی این نیست که اول صب اس ام اس بدی سلام "دوست" . خوبی "دوست" ؟ امروز چطور بود "دوست" ؟ دوستی اینه که اگر ادعات میشه حداقل کنار دوست صاب مرده ت باشی !

سه !

 

با بابام رفتیم تو یه مغازه هه ، یارو رو یه ساعت اسگل کرده بودیم !

بابام : آقا شارژ واندرسیل* دارید ؟

یارو : ببخشید ؟

من : کارت اینترنت واندرسیل دارید ؟

مغازه داره : نخیر .

بابام : کرم ترک پای واندرسیل چطور ؟ میگن برای ترک خوبه .

من : البته برای ترک سیلندر ماشین !

* = واندرسیل یه پودریه که اگر سیلندر ترک برداره داخل رادیاتور میریزن . رادیاتور وقتی آبش تو بدنه سیلندر میچرخه اون ترک رو موقتا میپوشونه ! :D

 

چهار !

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد     فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی       رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

میدونستید قو وقتی نزدیک مرگش میشه ، میره یه گوشه دور از خانواده و تنها میمیره تا خانواده شو ناراحت نکنه ؟

 

پنج !

بابا یه بار بیشتر تو به دنیا نمیای ! یه بار بیشتر زندگی نمیکنی ! یه بار بیشتر م به دنیا نمیای ! جمع کن این مسخره بازیای حسادت و کینه و عصبانیت و دعوا و یارکشی رو ! هرکی که باشی ، چه اونقدر بدبخت که رئیس جمهور این مملکت چه اونقد خوشبخت که خودت باشی ، یه روز عزی میاد میگه : بپر بالا ، مستقیم اون دنیا !

حداقل بذار پول کرایه تاکسیو داشته باشی !

 

شش !

 

آقا یه حمید نامی هست ، خدا نصیب گرگ بیابون نکنه ! یه ساعت واسش از سفر با سرعت نور ، برگشت زمان به عقب و مباحث خوف فیزیک رو واسش توضیح دادم .

من : بعد وقتی زمین دور خورشید میچرخه ...

حمید : آهاااا ... پس زمین دور خورشید میچرخه نه برعکس ؟

من :

 

هفت !

 

کتابم در حال تموم شدنه . امتحانا در حال تموم شدنن . زندگی زیباست ! توجه کردی یهو زندگی شیرین میشه ؟ پریشب با اقوام زده بودیم بیرون فک کن سینه زنی ! منم این موهامو به زور چپونده بودم توی کلاه که کسی نفهمه مثلا من دخترم ! کلی خنده دار شده بود قیافه م !  یهویی زندگی نیشش رو وا کرد همچین تا بناگوش تا توی لوزالمعده شو دیدم !

بعد به یه نتیجه ای رسیدم ، هدف که پیدا کنی ، برای هدفت که بجنگی ، تو این جنگ که از شکست خورده ها بگذری و ببخشیشون ، به رفقات که کمک کنی ، زندگی رو که ساده بگیری ، میخنده ! باور کن به همین سادگی ! یهو میزنه زیر  خنده !

 

هشت !

 

ژوکر قرمز ، لولو ، دوست پسر مریم ( این مریم نه ها ، یکی دیگه ! :دی ) ، عباس یا هرچیز دیگه هیچ فرقی نمیکنه ! نیت باس خالص باشه ! مهم خودشه !

پ.ن : گفتم نیت باس خالص باشه . با سرمه و فری از جلو بانک پارسیان که رد میشیم ، نیتمون رو خالص میکنیم برمیگردیم به دوربینش دو میدیم ! :دی  بعد این یارو نگهبانا نگاهمون میکنن ، میخندیم !

پ.ن ۲ : شنیدی میگن هشتش گرو نهشه ؟ حکایت منه ! بازم شنیدی میگن خوش به حال دیوونه که همیشه خندونه ؟ بازم حکایت منه ! به جون ِ تو دیوونه بودن یه حالی میده که نگو ! فکر کردین مریم واسه چی همیشه خندونه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 23:11  توسط فراری  | 

ExPeCt

پرده اول :

من اگر به ایکس بگم من این مشکلو دارم و اون بگه متاسفم نمیتونم کمکت کنم ناراحت نمیشم ولی از ایگرگ توقع دارم اگر کمک نمیکنه حداقل در دفاع از من یه چیزی بگه !

چرا ؟ مگه نه این که من میگم اگر ایکس کمک نکنه مشکلی نیست توقعی ندارم ؟ چی باعث میشه من بین ایکس و ایگرگ فرق بذارم ؟ آیا مشکل از منه ؟

اگر به قول تینا : ما که از این حرفا میزنیم میشیم اَه بی تربیت ، ولی بقیه که اینجوری حرف میزنن میشن عزیز دل !  تفاوت و تبعیضی در کار نیست ! هرکسی از یه فرد خاص یه رفتار خاص انتظار داره !

واسه همینه وقتی من میگم : " برو گمشو پی کارت ! " میشم بد دهن و فحاش ولی وقتی ***** میگه : " شرت کم ! " میشه عزیز دل !

 

پرده دوم :

 

چند وقت پیش با ژوکر قرمز دعوام شد و متاسفانه برای اولین بار در عمرم از کوره در رفتم و هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم ( هنوز که هنوزه بابت حرفام پشیمونم ! )

بعدش که رفتم برای عذرخواهی ، یه حرف جالبی زد : بعضی مرز ها وقتی شکست دیگه شکست ! اونوقته که هرچقدرم من یا تو بال بال بزنیم درست نمیشن !

بگذریم از این که من با هزار بدبختی سعی کردم اون مرز رو درست کنم ، ولی امروز به این حرفش میرسم که دل اگه شکست دیگه شکست ! غرور وقتی خورد شد دیگه خورد شد ! حرمت رفاقت وقتی از بین رفت دیگه از بین رفت ! هرچقدر من یا تو یا ایکس یا ایگرگ بال بال بزنیم درست نمیشه !

 چون الان من جای ژوکر قرمزم !

پرده سوم :

رفتیم برای یکی از دوستان کادوی تولد بخریم ، ته مغازه یه در بود که روش عکس دو تا آدم بود .

تینا : ا ِ آرمین ، توالت دو نفره !!

من و سرمه و شبنم :  =))))))))))))))))))

 

پرده چهارم :

گوشیم رو خاموش کردم دوستان ، پدر بنده زحمت کشیدن برای دوران امتحانات یه برنامه دقیق تنظیم کردن و من به احترام زحمتی که کشیده دارم برنامه رو اجرا میکنم . اگر کاری داشتید میتونید با خونه تماس بگیرید که جز ساعت چهار تا هفت روز های زوج ، بقیه ساعات خودم جواب میدم ! من واقعا الان به آرامش احتیاج دارم ! :D

 

پرده پنجم :

 

لیریک آهنگ Frozen از maddona که روی وبلاگمه :

You only see what your eyes want to see
How can life be what you want it to be
Youre frozen
When your hearts not open

Youre so consumed with how much you get
تو وقتت رو با نفرت و حسرت تلف میکنی !You waste your time with hate and regret
Youre broken
When your hearts not open




Mmmmmm, if I could melt your heart
Mmmmmm, wed never be apart
Mmmmmm, give yourself to me
Mmmmmm, you hold the key

Now theres no point in placing the blame
And you should know I suffer the same
If I lose you
My heart will be broken

Love is a bird, she needs to fly
Let all the hurt inside of you die
Youre frozen

When your hearts not open


من خودم خیلی دوستش دارم ... به خصوص اون تیکه که بولدش کردم رو !

 

پرده آخر :

 

یک : فرگل راست میگه ، طرف جوش آورده ، زل بزن تو چشماش و بخند ! انقدر حال میده !

دو : من متخصص در امر خودکشیم ، اگر خواستید به من مراجعه کنید ! :D

سه : یه عده رو دیدی آکاتالپسی دارن ؟ ندیدی ؟ نمیدونی آکاتالپسی چیه ؟! بیخیال خودت چطوری ؟! :D

چهار : میگن آدما تو بیست و چهار ساعت ، یک ساعت احمق میشن و تو بیست و سه ساعت باقی مونده تاوان اون حماقتشونو پس میدن !

قبول دارم !

میخواستم طولانی نشه خیر سرم ! ای بابا ! :D

 "FiNiSh "

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 11:53  توسط فراری  | 

فرمانده

 

هم پیمان شدند . قرار شد فرمانده جلو تر برود و آنها از پشت مواظب باشند . مواظب باشند که کسی از پشت خنجر بر فرمانده نزند . قسم خوردند و برای فرمانده آرزوی موفقیت کردند . فرمانده از داشتن چنین هم پیمانانی به خود بالید ! حالا دیگر مطمئن بود جناح پشت محکم است !

 

فرمانده اسبش را پیش تاخت . ناگهان پشت خود را خالی دید . بهت زده یاران هم قسمش را در جبهه دشمن یافت . غرید و به خود لعنت فرستاد . نگاهش را در میدان چرخاند . سربازانش داشتند قلع و قمع میشدند . فریاد آتش بس سر داد و عقب رفت .

ناگهان ... خون در تنش یخ بست . سربازی از جان گذشته برای دفاع از او به میانه میدان تاخت . خروشید : عقب بیا .

 

خنجری محکم از پشت بر پیکر سرباز نشست . فرمانده به خشم آمد . از غیرت سوخت و از درد آتش گرفت . تنها همرزمش گرچه رشیدانه مقاومت میکرد ولی خنجرهای پی در پی از پشت بر تنش نشستند و بی رحمانه خون او را مکیدند ...

ساعتی بعد ، فرمانده در میدان عاری از انسان بر سر جسد تنها همرزمش اشک میریخت ... همرزمی که در دفاع از فرمانده ش از پشت خنجر خورد ...

 

-____________________________________________-

 

زد ، محکم هم زد ، با خنجر هم زد ، از پشت هم زد ، با تمام توانش هم زد ، با بغض و کینه هم زد ، به قصد کشت هم زد ...

اما دردش به این بود که " اون " زد ...

-_____________________________________________-

 First :

 

دیروز بود فکر کنم که دیدم یکی از رفقا واسم قیافه گرفته و به قول بچه ها گفتنی تو قیفه ! زیاد توجه نکردم چون طرف کسی بود که هر چند روز یه بار بیخیال رفاقت های سابق ریست میکرد و رنگ میزد به اعصاب من . ولی یه کم که رفتم تو نخش گوشی دستم اومد که نه بابا ، قضیه از این حرفا جدی تره . پرسیدم مشکلی داری با من ؟ گفت نه ! گفتم اگر هست بیا دوستانه حلش کنیم . گفت هه ! توجه کن ! دوستانه ! بهم برخورد گفتم اگر مشکلی بین دو تا دوست هست باید با اعتماد به هم بین خودشون حلش کنن ! باز با همون پوزخند گفت : هه ! توجه کن ! اعتماد !

یه ذره که پاپیچش شدم چند تا سوتی داد که تا ته قضیه رو رفتم . یه دوستی ظاهرا بنده رو جیرینگی فروخت ! خیلی دلم سوخت ! که من در حق اون دوست چیکار کردم و اون چطور منو فروخت ! اون موقع بود که معنی این شعر رو فهمیدم :

بی وفایی کن ، وفایت میکنند

با وفا باشی جفایت میکنند

مهرورزی گرچه آیینی خوش است

مهربان باشی ، رهایت میکنند !

اگر چند وقت پیش و قبل از یک سری مسائل بود ، همین که رسیدم خونه گوشی رو برمیداشتم ، زنگ میزدم به طرف که فلانی ، تو این قضیه رو لو دادی ؟

ولی بعدش دیدم اصلا برام مهم نیست ! گفتم ولش کن بذار بره دنبال زندگیش !

کلا هدفم از نوشتن این مطلب یکی این بود که به اون بنده خدا بگم تو منو دست کم گرفتی ! خودت چند بار دیدی که من چقدر تیز میگیرم قضیه چیه و باز هم به خیال این که نمیفهمم با من همچین معامله ای کردیم . تو رو به خیر و مارو به سلامت . اگر از این به بعد کمکی بخوای در حقت " دوستی " میکنم اما " خواهری " نه ! یکی دیگه هم این که تازه فهمیدم اگر راحت بگیری چقدر راحت میگذره ! یه عده رو کلا باس از زندگیت بیرون کنی ، اگر خودشون رفتن بیرون هم بذار برن خدا رو شکر کن که رفتن ! به آدمای بچه سال و کم فهم و جنبه هم زیاد اعتنا نکن . همونطور که سابقا گفتم ، چنین کودکان ِ به ظاهر بزرگی جزو حواشی زندگین ! :D

 Second :

 

اومدم خونه ، دیدم بابام یه هشت نه تا کتاب گابریل گارسیا مارکز گذاشتم رو میزم ، یحتمل میخواد منو یه آزادی خواهی ، چیزی بار بیاره ! :D

 Third :

 

یه تشکر ویژه از سورنا ( خ ) که فیلم راز ( سکرت ) رو برام آورد . فیلم حقیقتا قشنگیه . یه روز از دیدنش نمیگذره که با یه دید مثبت نسبت بهش تونستم تو زندگیم چند تا تغییر اساسی به وجود بیارم ، حفظ آرامشم در قضیه بالا هم به علت دیدن همین فیلمه !

کائنات مثل غول چراغ جادوئه ، هرچی تو فکر کنی میگه : فرمانبردارم سرورم !

و اگر تو همه ش بترسی از این که مو تو غذات پیدا شه کائنات میگه : فرمانبردارم سرورم !

و یه موی خوشگل میذاره وسط ساندویچت ! :D

 

 ویرایش : به علت امتحانات به طور کلی از دسترس خارجم ؛ گفتم که اگر زنگی ، اس ام اسی ، چیزی اومد و جواب نگرفتید دلخور نشید !

 

 پ.ن : دلم برای درد و دل کردن های فرناز تنگ شده ، که سرش رو میذاشت رو شونه م و گریه میکرد ...

سرمه که جای خود دارد ، به خصوص اون شب که ...

 

 " ThE    eNd "

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 22:53  توسط فراری  | 

به روم نیار !

این شاید آخرین آپی باشه که قبل از رفتن به اصفهان دارم مینویسم و شاید بعد از برگشتنم خیلی چیزا عوض بشه و ذر نتیجه دید من هم نه کلا عوض ولی به هر جهت دستخوش تغییراتی بشه . پس لازم دونستم بیام و یه دستی به سرو گوش پناهگاهم بکشم !

 

خیلی از شماها شاید تا به حال کتاب بچه های بدشانس رو نخوندید ، من توصیه میکنم بخونید . خیلی قشنگ موقعیت های گریه آور رو به صورت طنز توصیف کرده بدون این که لبخندی روی لب های خودش بشینه . و این به نظر من یعنی هنر طنز نویسی . یه تیکه میاد میگه :

وقتی شما به یه رستوران میرید و قهوه سفارش میدید ، اگر به جاش براتون چای بیارن خیلی راحت برای پیشخدمت اشتباهش رو توضیح میدی .

اما اگر پیشخدمت به جای آوردن قهوه بیاد جلو و دماغ شما رو گاز بگیره این اشتباه به قدری بزرگه که شما ماتتون میبره و نمیدونید چی بگید !

 

هیچ توصیفی از این دقیق تر نمیتونه حال کسیو توصیف کنه که از حرفش برداشت فجیع برعکسی شده . 

و نمیتونه حال منو توصیف کنه وقتی برداشت دوستی از حرفم رو شنیدم . اولش که طرف داشت برداشتش رو توضیح میداد ( البته نه دقیقا به این ملایمت " توضیح میداد " :D ) من اخم کردم که این چی داره میگه چرا از خودش حرف در میاره . حدود دو سه ساعت بعد یهو این دو زاریه یه تکونی به خودش داد و من چشمام گرد شد : نکنه از اون حرف من این برداشت رو کرده !!!!؟ و حالت کسیو داشتم که پیشخدمت دماغش رو گاز گرفته ! با چشمای گرد شده یه چند ساعتی کف و خون بالا میاوردم ! :D

داشتم با یکی از بچه ها میگفتم و میخندیدم که یکی یه چیزی گفت که با یک دست رنگ ، سر تا پای اعصاب منو صفا داد : آرمینا تو که روحت داره گریه میکنه واسه چی الکی میگی و میخندی ؟!

مجبوری رفیق ؟ مجبوری عزیز من که حال دوستتو بگیری ؟ نکن خب اینکارو ! شاید اونی که یه نقاب خنده به صورتش میزنه میخواد حداقل با تصور دیگران از خود ِ شادش یه ذره انرژی بگیره . اونی که خیلی رک میگه : "صورتک :دی منو ببین " شاید واقعا براش یه نیازه که یه نفر صورتک :دی ش رو ببینه . چرا هی بهش القا میکنی که تو ناراحتی . تو اعصابت داغونه . تو پنج دیقه پیش داشتی گریه میکردی . خوشت میاد ؟

بابا اگرم من ِ نوعی یه مشکلی دارم شاید دارم پشت خنده و شوخیام به این فکر میکنم که چه خاکی تو سرم بریزم . اگر توی ِ نوعی میای با هوش بالای خودت اینو میفهمی ، خواهش میکنم حداقل به روم نیار . بذار بغض کنم و به روم نیار که لرزش صدام رو حس میکنی . بذار چشمام پر از اشک شه و سرت رو بنداز پایین . بذار سرم رو بذارم روی میز و شونه هام بلرزه و با گذاشتن دستت ازم حمایت کن ، نه با دستمال دادن . من نمیخوام تو پا به پای من گریه کنی یا حتی با گفتن ِ : چشمت چی شده ؟ بزنی تو سرم که تو گریه کردی . حتی نمیخوام دستمال دستم بدی تا اشکامو پاک کنم . به قول غزل : پس مقنعه به چه درد میخوره !؟

من میخوام دستت رو بذاری پشتم و احساس کنم چه شاد و چه غمگین تو پشتمی . من میخوام بغض صدامو بشنوی و حداقل به احترام لرزشش سکوت کنی ؛ تا من احساس کنم به بغضمم احترام میذاری .

 

میدونم ، به خدا میدونم که میخوای کمک کنی . میدونم که میخوای بگی درکم میکنی . ولی اگه میخوای درکم کنی خواهش میکنم نقاب :دی منو پاره نکن . خواهش میکنم وقتی دارم سر به سرت میذارم با تاسف نگاه نکن . خواهش میکنم وقتی دارم میخندم سرتو پایین ننداز . خواهش میکنم به من این احساسو نده که دنیا به پایان رسیده . من احتیاج راه حل ندارم ، خودم میتونم حلش کنم من فقط انرژی مثبت میخوام . خواهش میکنم بذار شاد باشم و حداقل به ظاهر بگم و بخندم . گریه منو ، خواهش میکنم ، به روم نیار . نگو که گریه تو یکی رو فقط ندیده بودیم که اونم دیدیم !

باشه ، اوکی ، قبول ! منم یه راند رو باختم اما میخوام دوباره بلند شم . پس خواهش میکنم به چشم یک بازنده به من نگاه نکن !

نقاب منو ازم نگیر ، شاید برای اجرای اولین و آخرین نقشم تو تئاتر ، این تنها نقابیه که دارم . نذار احساس کنم برهنه رفتم روی صحنه . موشکافانه منو زیر نظر نگیر و منتظر نمون تا بغضم بترکه و اونوقت با "وای آرمینا چی شده " دلداریم بدی . من نیازی به دلداری و همدردی ندارم . من اگر مشکلی داشتم که با تو در میون گذاشتم فقط احتیاج به یک گوش شنوا داشتم . همین ! حالا که شنونده حرفام شدی خواهش میکنم اونا رو مثل چماق تو سرم نزن و با ترحم و دلسوزی بغلم نکن . نگو " بمیرم الهی ، چقدر حالتو گرفتن ! " خودم اینو میدونم به من چیزی رو بگو که ندونم ! از این دونسته هام رو دوباره بشنوم متنفرم . نگو " به خونت تشنه س و توپش پره دیگه هیچوقت قضیه حل نمیشه ! " اینم میدونم یا اگرم نمیدونم میخوام با خیال این که میتونم حلش کنم خوش باشم پس این حق رو ازم نگیر !

من اگر از جنگ برگشتم و بدون سپاهم برگشتم ، بدون این که چیزی بگی دوباره شمشیر و سپر رو بده دستم تا بفهمونی بهم که بازم میتونم مقاومت کنم . من اگر سرم رو میذارم روی پات و گریه میکنم بهم بگو : آرمینا که گریه نمیکنه ! تا بفهمم ارزش من چقدره . نه ! متاسفم ! خواهش میکنم گریه کن گریه قشنگه رو تحویلم نده که نمیخوام گریه کنم ! منم دیگه بهت نمیگم بریز بیرون هرچی که هست . به شعورت احترام میذارم و منتظر خودت میمونم !

من اگر تو کوچه پس کوچه های شهر از پشت خنجر زدم نمیخوام خنجر خونی رو هی بگیری جلو چشمام و یاد آوری کنی بهم ، میخوام کمکم کنی اون رهگذری رو که زخمیش کردم برسونم به یه دکتر شاید هنوز هم امیدی باشه ! شاید هنوز نمرده ! پس لرزش دست هام و سفیدی چهره م رو به روم نیار و فقط بگو پشتتم رفیق ! همین برای من کافیه حتی اگر دلخوشکنک باشه و حتی اگر دروغ باشه مهم اینه که تو اینو گفتی و به من امید دادی !

پس خواهش میکنم وقتی با بغض شوخی میکنم بخند و وقتی چشمام پر از اشک میشه و میخندم چیزی نگو ! خودم به موقعش باهات حرف میزنم پس به شعور من ، به خلوت ِ من و به عقل من احترام بذار و نرو توی فکر . با قیافه تو همت به من این حس رو نده که هیچوقت مشکلم حل نمیشه چون هیچوقت برای من بی معنیه همونطور که یه روز بهت گفتم : من هیچوقت گریه نمیکنم ! میدونم میخوای مشکل منو حل کنی ولی خواهش میکنم اخم نکن و انقدر فجیع روش تمرکز نکن . به من این حسو نده که " حتی **** هم نا امید شد " ! باور کن من تموم پشت گرمیم تویی ! پس این نقاب :دی رو بگیر و با من روی صحنه بیا . تو که میدونی ، من وقتی تنها روی صحنه م صدام میلرزه و یهو وحشت میکنم . پس :

 

لطفا روی صحنه منو  تنها نذار !

 

اما :

 

به روم نیار که چقدر ترسیدم و چقدر تنها به نظر میرسم !

 

پ.ن 1 : داشتم با یه دوستی اس ام اس بازی میکردم که گفتم اگه ملت منو ول کنن میام باهات حرف میزنم تا مشکلمو حل کنم . خیلی راحت به جای این که ناراحت بشه که داری با بقیه مشکلتو حل میکنی و غیره گفت : اوکی ، هدف حل کردنه !

یه احساس خوبی بهم دست داد ! مرسی رفیق !

 

پ.ن 2 : امروز تولد سورناست ، میخواستم برات یه پست بزنم ولی شرمنده که با بقیه مسائل قاطی شد و نتونستم ! تولدت مبارک کپل ! :D

پ.ن 3 : برای اولین بار تو وبلاگ آرش یه متنی خوندم که بد به دلم نشست . جا داره همینجا مراتب تحسین خودم رو به اطلاعش برسونم ! دمت قیژ !

پ.ن 4 : از سرمه و پرستو که تو این چند روز ریخت و قیافه من رو تحمل میکنن و طفلکیا تحمل خواهند کرد تشکر میکنم و یه تشکر خیلی خیلی خیلی ویژه از ژوکر قرمز عزیزم که حمایتش و حرفش واقعا بهم انرژی داد . ممنون که به جای شاکی شدن از اخلاقم ، با من کنار اومدی !

پ.ن 5 : از اون دوستانی که پذیرای توضیحات من در مورد یک سری از قضایا شدند ممنونم که انقدر ارزش قائل بودید تا توضیحات من رو گوش بدید ( هرچند تصادفی ! )

پ.ن 6 : و یه عذرخواهی به همه اونایی که با انرژی منفی دادن روز یکشنبه حالشون رو گرفتم . عذرخواهی ویژه از مریم که نزدیک بود اشکشو در بیارم ! شرمنده م واقعا ! دلم بد پر بود !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 3:26  توسط فراری  | 

پدیده گاگول

آقا تا حالا به دور و ورتون نگاه کردید ؟! یا بذارید بهتر بپرسم ، تا حالا به آدمای گاگول برخوردید ؟ توجه کردید آدمای گاگول چه آدمای خوشبختی هستند ؟ :D

خداییش ، به نظرتون آدمای گاگول بیشتر زجر میکشن یا آدمایی که حالیشونه ؟ یه شعری هست میگه : خداوندا نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

امروز به سرمه داشتم میگفتم : فکر کردی چرا فلانی و فلانی با هم جورن ؟ چون ــــــــ رک بگم ، موجود گاگولیه هرچی اون یکی تیکه میندازه مزخرف میگه ، هیچی حالیش نمیشه . در مقابل چرا رابطه من با اون یکی خوب نیست ؟ چون تیکه که میندازه اعصاب من به هم میریزه دعوامون میشه ...

 

با مهرناز یه بحثی داشتیم به یه پدیده پی بردیم به اسم پدیده گاگول ! :D

آقا این گاگولا موجودات عجیبین ! نه تو دسته دیوونه هان نه تو دست عاقلا ! بنا بر تعریف من گاگول :

Escapee: پدیده ایست که نه در دسته عاقلان
Escapee: و نه در دسته دیوانگان جای میگیرد
Escapee: موجودیست فاقد فهم و شعور اجتماعی :D

به ظاهر گاگول ها موجودات عاقلی هستند ولی در اصل به علت کمبود درک از محیط اطراف نیمه دیوانه هستند .

در کل نشستم با خودم فکر کردم که واقعا ها ، گاگول ها چه موجودات خوشحالی هستن ! هیچی نمیفهمن ، هیچی واسشون نمیفته . از هیچ حرفی ناراحت نمیشن . میتونن با همه بگو بخند داشته باشن .

به نظر کلا گاگول پدیده جالب و جذابیه ! انسان های گاگول هم آدمای شادی هستن . شرط میبندم الان نصفی از شما که این مطلبو میخونین آماده زدن یه کامنت تهاجمی با محتوای نه آرمینا جان ممکنه چیزی نفهمن ولی فکر کن به این که هیچوقت نمیتونن قابل اتکا باشند خیلی بده که آدم درکی از محیط نداشته باشه و غیره و غیره و غیره !

ول کن عزیز ِ من قابل اتکا کیلو چنده ! خودت بشین قضاوت کن آدم گاگول وقتی با یه آدمی که زبون تند و تیزی داره رو به رو میشه بیشتر تیکه هاشو میگیره یا آدم تیز و باهوش ؟

یا مثلا آدمایی که زود تر از سنشون بزرگ شدن ، هیچکدومتون دیدید که چقدر عذاب میکشن از این که مشکلات جامعه دور و ورشون رو درک میکنن ، چقدر اعصابشون به هم میریزه با بچه بازیای دوستای همسن خودشون رو میبینن ؟!

ولی آدمای گاگول رو ببینید ، میشینی باهاشون حرف میزنی ، تو میگی وای دیدی دیروز فلان دانشجو رو به خاطر فعالیت سیاسیش انداختن زندون طرف میگه وای جمعه تولد فلانی چی بپوشم !

بزرگترین معضل تو اینه که چطور تو هوای این جامعه نفس بکشی و بزرگترین معضل یه آدم گاگول اینه که من بیست و پنج صدم از فلان رفیقم نمره م کمتر شده !

معضلات تو چیزایی هستن که آدم با شنیدنشون گریه ش میگیره یا اگه عمیقتر باشه به فکر فرو میره و دچار یاس فلسفی میشه !

معضلات گاگول ها چیزایی هستن که آدم با شنیدنشون نمیتونه جلوی هر هر خندیدنش رو بگیره یا اگه عمیق تر باشه زار زار گریه میکنه که چرا همچین مشکلات احمقانه ای واسه ملت رخ میده !

خلاصه این که ، گاگولا ، خیلی موجودات خوشبختی هستن آقا ! خیلی !

پ.ن 1 : من ابدا علاقه ای به گاگول بودن ندارم ، فقط داشتم بررسی میکردم که پدیده گاگول چه جور پدیده ایه ! :D

پ.ن 2 : به قول بابام : گاگول بودن نعمتیه که خدا به هرکسی نمیده .

پ.ن 3 : هوم ، من لازم شد به یه چیزی اعتراف کن ، پدر بنده انسان متفاوت و جالبیه . ملت جرئت ندارن جلو بابائه اسم پسر بیارن اونوقت من و بابام :

من : بابا من احساس میکنم افسرده شدم !

بابام : تو انگیزه نداری واسه زندگی . باید دوست پسرتو عوض کنی تکراری شده واست ! :D

پ.ن 4 : یکی از دوستان به آشنایی گفت : من میخوام سنگ باشم ، سنگ بودن در حال حاضر خیلی خوبه !

اون آشنا : اگر هم میخوای سنگ باشی الماس باش ، بُرَنده و دست نیافتنی !

 

That's enough !

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 22:56  توسط فراری  | 

جمع کن خودتو !

درود بر همگی !

آقایون خانوما ، دیروز نشستم یه نگاه به قیافه م تو آینه کردم نزدیک بود گریه م بگیره ( البته این حالت جدیدی نیست ، من معمولا با دیدن قیافه م تو آینه گریه م میگیره ! :D ) به خودم گفتم : دختر این چه ریختیه واس خودت درست کردی ! جمع کن خودتو باو !

بعد اومدم نت . آخرین پست های این وبلاگ رو خوندم کمی تا قسمتی محتویات معده م زیر و رو شد و تصمیم گرفتم دیگه نخونم .

در ادامه نشستم حساب کنم با خودم چند چندم . دیدم به طرز فجیعی دارم به خودم میبازم . خلاصه این که هرچی دفاع تو زمینم بود رو کشیدم بیرون و هافبک بازیساز و مهاجم فرستادم تو زمین . آدم برای این که بتونه تو وضعیتش یه تغییری بده باید از حالت تدافعی خارج شه و به قولی به خوشبختی های دور و ورش حمله کنه !

 

در نهایت این که تصمیم گرفتم برگردم و بشم همون آرمینای شوخ و شنگ سابق !

PaRt 1 :

 

این چند روزه خیلی تغییرات اخلاقی داشتم ، یه روز سگ بودم یه روز خیلی سرحال و الکی خوش . یکی از این روزایی که سگ بودم پاشدم رفتم پاساژ . تو مغازه فروشنده ش یه پسر بیست و یکی دوساله بود .

من : ببخشید از اون انگشتری که اون روز خریدم ، بزرگترش رو هم دارید ؟

فروشنده هه : من شما رو یه جا ندیدم ؟

من که عجله داشتم و سگ هم بودم گفتم : چرا من یه انگشتر چند روز پیش ازتون خریدم ، از این مدل بزرگترشو دارید ؟

فروشنده هه : نه یه جا دیگه شما رو دیدم .

من : بله ایشالا قبرستون که دیدمتون بهتون میگم کجا منو دیدید !

بدبخت گرخید ! :D

 

PaRt 2 :

 

یک روز خوب :

 

سر امتحان عربی من دارم زیر لب یه چیزی میگم و بشکن میزنم .

شیوا : چی میگی ؟ بلند بگو خیرت به ما هم برسه .

من : آمنه ؛ آمنه ، چشم تو ، جام شراب ِ منه ! آمنه قهر نکن که قلب من میشکنه ! :D

شیوا :  :-o

PaRt 3 :

 

چند روز پیش بحث ماه های مختلف پیش اومد و پس از تجزیه تحلیل های فراوان به این نتیجه رسیدیم که دخترای بهمن بعد از پسرای خرداد دیوونه ترین موجودات زمین هستن ! کلی به خودم افتخار کردم ! :D

بعد با یکی دیگه از دوستان به این نتیجه رسیدیم که نه جونم ، تنها فرقی که بهمنیا و خردادیا با بقیه دارن اینه که اینا میدونن دیوونه ن و بقیه نمیدونن که دیوونه ن و فکر میکنن عاقلن !

 

PaRt 3 :

 

بخونید این پیامبر کفر گوی رو ! نخونید از کفتون رفته !

 

PaRt 4 :

 

مهدی اخوان ثالث یه مجموعه شعر حبسیه داره که فوق العاده قشنگه . همه مدل شعری رو توش آورده از طنز ِ طنز گرفته تا غمناک گریه آورش .

یه تیکه ش در مورد یه یارو دزده س که هیفده تا کامیون تریاک دولت رو بالا کشیده بی انصاف هنوز نفس میکشه ! بعد در توصیفش اخوان گفته :

دزد ِ آقا بسیار آقا بود

دزد ِ آقا میتوانم گفت

حضرتش بسیار والا بود !

 :D

 

بعد یه یاروی دیگه هست ، اسمش آقای دفتر داره . بعد این پسره اسگله ، واسه این که با ملت باب ِ آشنایی رو باز کنه اول میگه : من شما رو قبلا ندیدم ؟

طرف میگه : چمیدونم ، شاید

بعد خودش میگه : شما تازگی ها کشمیر یا کابل بودید ؟

بعد طرف میگه : نه من تا حالا از ایران بیرون نرفتم !

پسره م میخنده میگه : و عجب تر این که من حتی

هیچ جا را خارج از تهران ندیده ام

پس چرا باید شما را اینقدر نزدیک با خود آشنا بینم ؟

هان ؟ چرا باید ؟

این به عقل ناقص ِ سرکار هم مشکل درست آید !؟ :D

 

یکی دیگه هست ، اسمش شاتقی زندانی ِ دختر عمو طاووسه . اینو زنش میندازه زندان ولی بازم وقتی میخواد قسم بخوره میگه به چراغ روز و محراب شب و موی بتم طاووس ! موجود فوق العاده بخشنده و نکته سنجیه . جالب اینجاست که اسم و رسم ملت یادش نمیمونه به همه میگه : هی فلانی !

راوی میگه : اسم رسم دیگران سهل است او شاید

غالبا نام خودش را هم نمیداند !

 

و اما تراژدیک ترین قضیه ش ، داستان یه زن حامله کُرده که  برای دیدن شوهرش از یه راه دور میاد در حالی که شوهرش رو چند روز پیش اعدام کردن ! خیلی قشنگه !

 

PaRt 5 :

 

یه معلم زبان ِ زبون نفهم داریم که بلا نسبت خر و الاغ خیلی گاو و نفهمه ( کمال پوزش رو از خانواده محترم گاو ، الاغ ، خر و کلیه چهار پایان زحمت کش این مرز بوم دارم ! :D )

داشت زر زر میکرد در نهایت گفت : از رفتارتون خجالت بکشید !

منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم : شمام همینطور !

کارد میزدی بهش خونش در نمیومد ! :D

_ : شما زنگ تفریح بیا دفتر !

من زیر لب ( از کودکان زیر هجده سال تقاضا میشود این بخش رو نخونن ) : ***F بابا !

 

PaRt 6 :

 

معلم فیزیکمون برای تسکین دادن جمعی از دانش آموزان سال دوم که هیچی از اصل قانون سوم نیوتن نفهمیده بودن گفت : نیوتون خودش یک جا گفته : من قانون ِ سوم رو گفتم ولی خودمم نفهمیدم چی گفتم ! :D

PaRt 7 :

بخیه کفشم اگر دندان نما شد عیب نیست

خنده میاید ورا بر هرزه گردی های من ! :D

 

عاشق و رند و نظر بازم و میگویم فاش

تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام !

 

PaRt 8 :

 

یه چیزی شنیدم توی صحت و سقمش شک دارم اگر کسی چیزی میدونه بگه .

مجسمه آزادی رو از شخصی به نام تاییس ، معشوقه اسکندر ساختن (؟)

 

PaRt 9 :

 

به شیما میگم عاشق شدم !

شیما : خب اون بدبخت کی هست ؟

من : اخوان ثالث !

شیما : خاک بر سر خرت کنن ! ملت دیگه خیلی کلاسشون پایین باشه میرن عاشق ساسی مانکن میشن تو میری عاشق اخوان ثالث میشی !؟ :D

 

PaRt 10 :

 

من : الهام لیتیوم رو شنیدی ؟

الهام : لیتیوم چیه ؟

من : آهنگه ، کار اونسنسه !

الهام : اونسنس ؟ زنه یا مرد !؟

من : امم ... ولش کن خودت چطوری !؟ :D

 

و به عنوان حسن ختام لیریک آهنگ Snow Of new york  رو میذارم که هرکی گوش نداده حتما گیرش بیاره و گوش بده . کار کریس دی برگ و واقعا قشنگه !

تیکه هایی که قشنگ به نظر میرسید رو ترجمه کردم ، از اونجا که من استاد زبان نیستم یحتمل خالی از ایراد نیست ولی به هر جهت لپ مطلب واسه خواننده میفته ! :D

I can see you now by the light of the dawn,
And the sun is rising slow,
We have talked all night, and I can't talk anymore,
But I must stay and you must go;

You have always been such a good friend to me,   تو همیشه دوست خیلی خوبی برای من بودی
Through the thunder and the rain,   بین رعد و برق و بارون
And when you're feeling lost in the snows of New York,  و اگر احساس کردی که توی برف نیویورک گم شدی
Lift your heart and think of me;  قلبت رو حرکت بده و به من فکر کن ...

There are those who fail, there are those who fall, کسانی هستند شکست میخورند ، کسانی هستند که سقوط میکنند
There are those who will never win,  کسانی هستند که هرگز نخواهند برد
Then there are those who fight for the things they believe,  و کسانی هستند که مبارزه میکنند برای آنچه باور دارند
And these are men like you and me;      و آنها انسان هایی مانند من و تو هستند

In my dream we walked, you and I to the shore,
Leaving footprints by the sea,
And when there was just one set of prints in the sand,
That was when you carried me;

You have always been such a good friend to me,
Through the thunder and the rain,
And when you're feeling lost in the snows of New York,
Lift your heart and think of me;

When you're feeling lost in the snows of New York,
Lift your heart and think of me,
Lift your heart and think of me.

 

در پناه حق !

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 15:9  توسط فراری  | 

اشتباهی

 

 

 

او میخواست جای من باشد ، من جای تو و تو جای او

 

 

و ما هر سه در این جهان ، اشتباهی هستیم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 20:41  توسط فراری 

بمیران مرا

بمیران ، برقصان ، بسوزان مرا     در این عشق بازی ببازان مرا
من آن تازی سرکش و وحشیم   نترسم ، به هر سو بتازان مرا
چو برگم سر شاخه دوستی     تو باد محبت ، بلرزان مرا
ز قهر و غم و خشم ویران شدم   نگه کن ، نگه دار ، بسازان مرا
چو اشکم ، ز چشم شیاطین درد  خدایا ! پناهم ! بریزان مرا
و گر رفتم از یاد یاران غار            نخواهم بمانم ، بمیران مرا !
مرا بیشتر طاقت هجر نیست        به آغوش گرمت بلغزان مرا ... *

این مریمو پیداش کنین ، مریم خانوم یا خودت پیدا شو یا اگر من پیدات کنم میدونم بهت چی بگم !

نشستم فیلم بیست و یک رو نگاه کردم ، یه تیکه یارو استاده به شاگردش نصیحت میکنه : همیشه توی اوج خداحافظی کن !

و جای دیگه : مثل یه مرد ببر ، مثل یه مرد باختتو قبول کن !

* = سروده خودم ... نخواهم بمانم ، بمیران مرا !

احتمال ویرایش میره .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 17:46  توسط فراری  | 

کشتمش !

روح من میخواهد به تصویر بکشم چهره ت را .

افسوس که از هنر نقاشی هیچ نمیدانم .

روح من میخواهد توصیف کنم لبخند مهربانت .

افسوس که نوشتن نمیدانم .

روح من میخواهد بسرایم شعری در خور وجود والایت .

دریغ که شاعری پیشه من نیست .

میخواهد ... میخواهد ...

و نمیدانم این همه خواسته را چگونه برای روحم بر آورده سازم . کم کم دارد دیوانه ام میسازد .

کلافه ام میکند . به خود میپیچم . از دستش به ستوه میایم ...

میکشمش !

کشتم ... روحم را کشتم ... تمام شد ... خدایا شکرت !

-______________________________________-

برای فرار از خیلی چیزا باید روحت رو بکشی ، سخته ، تقلا میکنه و مقاومت ولی باید بکشیش وگرنه محکومی به این که زجر بکشی !

برای فرار از خیلی دِین ها ، باید خودتو به کر بودن بزنی وگرنه باید خودتو قربونی فریاد ها کنی ، محکومی به این که نجات بدی عزیزانت رو حتی به قیمت نابودی خودت !

برای فرار از فنا ، باید خودت رو به ندیدن بزنی وگرنه باید خودت رو توی آتیش قلب دوستات بندازی تا روح اونا رو نجات بدی ، محکومی که بسوزی !

یا باید فنا شی ، نابود شی ، از خودت بگذری تا دوستت ؛ رفیقت و عزیزت رو نجات بدی . همیشه این نجات دادن ها نجات جسم نیست ، نجات روحیه که میدونی بدون ِ تو نابوده !

-________________________________________-

رسم رفاقت ! یادش بخیر چه رسم باحالی بود ! :D

مهرناز جمله فوق العاده ای گفته بود که همیشه یادمه و یه سره میره رو اعصابم :

زمان انسان ها را عوض میکند ولی تصویری را که از ایشان داریم همواره ثابت نگه میدارد .

هیچ چیز دردناک تر از تغییر انسان ها و ثبات خاطره نیست ...

 

پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت

هیچکس غصه فردا را چه میکرد نداشت

چشمه سادگی از لطف زمین میجوشید

خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 21:24  توسط فراری  | 

کودکم

کودکم ... رو به مشکلات و پشت به تو می ایستم تا محافظتت کنم ...

کودکانه خنجر بر پشت من مینهی ؛ میبخشمت

کودکم ... در آغوشت میکشم تا اشک هایت را پاک کنم

کودکانه دندان هایت را در شانه فرو میکنی ؛ میبخشمت

کودکم ... دستت را میکشم تا به میان خیابان نروی

کودکانه لگد به پاهایم میزنی ؛ میبخشمت

کودکم ... چشمانت را میبندم تا بدی ها را نبینی

کودکانه به دستهایم چنگ میندازی ؛ میبخشمت

کودکم ... خودم را در برابر امواج خروشان خشمت قرار میدهم تا دوستانت را نرنجانی

کودکانه مرا آماج حملات خود قرار میدهی ؛ میبخشمت

کودکم ... میخواهم به تو بیاموزم چگونه رفتار کنی تا دوستت بدارند

کودکانه بر سرم فریاد میکشی و قهر میکنی ؛ میبخشمت

کودکم ... دستت را میگیرم تا در این مسیر خلوت و تاریک به زمین نخوری

کودکانه نامهربانی میکنی و دستم را پس میزنی ؛ میبخشمت

 

کودکم ... کودکانه قلبم را میشکنی اما میبخشمت ؛ کودکانه مرا پس میزنی اما میبخشمت ؛ کودکانه قهر میکنی و میبخشمت

و بعد کودکانه دوباره به من پناه میاوری ، اشک میریزی و میخواهی آغوشم را بگشایم برایت ، کودکانه گمان میبری نخواهم بخشیدت

آخر ... دلبند من اگر نبخشمت چه کنم ؟ بخشیدن است وظیفه من !

-ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

تقدیم به کوچولو ترین بزرگ روی زمین ! :D

 

خب از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است ، میخواستم بعد از میتینگ وبلاگم رو آپ کنم که با هجوم افکار بی ربط مواجه شدم و مجبور شدم به سمت نت هجوم بیارم ! :D

یه چند وقتی بود درگیری مسخره ای با خودم داشتم که بعد از مدت ها با کمک مهرناز عزیز تونستم حلش کنم و دوباره شدم آرمینای سابق حل شدن مشکلی که فکر میکنی راه حلی نداره حال میده خدایی !

کلا چند وقتی بود از ذات خودم فاصله گرفته بودم که به کمک دوستان و آشنایان بازگشت اسکیپی انجام گرفت !

پیشنهاد شماره یک : هروقت احساس کردی داری با خودت به مشکل برمیخوری کاری نداره که ، بشین تو اتاقت ، دقیقا وسط اتاق . تجزیه تحلیل کن خودتو ببین به قول علیرضا با خودت چند چندی ! بعدش ببین تا الان چقدر از ارزش هات فاصله گرفتی و برای برگشتنت باید چیکار کنی . اونوقت اگر بازم مخت به جایی قد نداد بشین با یه دوست درست و حسابی مشورت کن ، مطمئن باش کمکت میکنه !

 

پیشنهاد شماره دو : آقا یادی از رفقای قدیمی کردن عجیب به آدم آرامش میده حتی اگه طرف تو و حرفات رو ارجاع بده به بخش های خصوصی ! :D

 

پیشنهاد شماره سه : بعضی وقت توی یه بحث غرق شدن شدید کمکت میکنه . در واقع بحث کردن نکته مثبتی که داره باعث میشه دوباره دیدگاه هات به یادت بیان و برنامه منطقیت ریست شه و منظم . بدک نیست به هر جهت !

 

پیشنهاد شماره چهار : بابا یکی نمیخواد ازش مواظبت کنی ، کی گفته تو مامان/بابا ی ملتی ؟! بذار خودشون با مشکلاتشون کنار بیان ! وقتی میبینی دوست نداره بهش کمک کنی کمک نکن عزیز من ، دست کمک به سمت کسی که میدونه چنگ میزنه دستتو دراز نکن ، مرض که نداری ، داری !؟ :D

 

پیشنهاد شماره پنج : با افراد فاقد صلاحیت مشورت نکنید دوستان ، بد ضرر داره و بد میترکونه مشکلو ! یا خودت حل کن یا اگر میخوای کمک بگیری از دوتا آدم حسابی کمک بگیر نه از هر ننه قمری که از در میاد !

 

پیشنهاد شماره شش : اگه وقت اضافه گیر آوردید واسه یه بنده خدایی یه فاتحه بخونید ... بله بله ممنون خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه !

 

پیشنهاد شماره هفت : نزن بابا ، نزن عزیز دل خواهر ، پیشنهاد بود . فقط همین ! به هر پیشنهادی که آدم نباید گوش بده . خودت عقل داری منطق داری بشین دو دوتا چهار تا کن ببین پیشنهادی که طرف میده با عقل جور در میاد یا نه !

زیر پیشنهاد : راستی ، دو به اضافه دو همیشه هم چهار نمیشه ها ! :D

زیر زیر پیشنهاد : نکته مهم اینه که آیا عقل در بعضی موارد به کمک میاد یا نه !

 

پیشنهاد شماره هشت : به احساست تکیه نکن برادر/خواهر من ! احساس امروز میگه از هوای بارونی متنفرم ، فردا عاشق میشی ، میگه من عاشق هوای بارونیم ولی عقل همیشه حرفش ثابته و همه هم حرف عقلانی رو حالیشون میشه . عقل اگه الان بگه ساعت دو و نیم نصفه شب ِ نیمه های بهمن ، با تاپ و شلوارک بیرون رفتن احمقانه و مضره ، سال دیگه هم همینو میگه و هرکس که عقل داشته باشه هم اینو تایید میکنه ! احساس یه چیز گذراس ، برای تصمیم گیری های مهم آدم باید به عقلش تکیه کنه !

 

پیشنهاد نهایی : میتونی هیچکدوم از این پیشنهادا رو جدی نگیری ، گفتم که فقط پیشنهاد بود !

 

پیش به سوی کار و زندگی ! :D

 

این آهنگه که کمیل فرستاد خیلی توپ بود ، لیریک و ترجمه شو هم خودش واسم فرستاد شاید بدتون نیاد بخونید :

 

Don't run away
فرار نکن
Cause I can't live without you
چون بدون تو نمی‌تونم زندگی کنم.
Please stay
خواهش می‌کنم بمون
And I learn to love you right
و من یاد می‌گیرم درست عاشق تو بودن را
 I was waiting for you
من منتظرت خواهم ماند
Waiting for all my life
منتظرت در همه زندگیم
I've been crying for you
من همیشه به خاطر تو گریه کرده‌ام
Die for you all this time
همه این مدت برایت جان مي‌دادم

 I was waiting for you
من منتظرت خواهم ماند
Waiting for all my life
منتظرت در همه زندگیم
And I'm not going to
و من امشب تو را
Lose you tonight
از دست نخواهم داد...

 

 

پ.ن : چقد خوبه آدم کم بچه بازی در بیاره ...

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 10:28  توسط فراری  | 

question mark ?


به یکی یه جایی نامه نوشتم و منتظرشم فقط به عنوان یه نشونی برای اون طرف که بفهمه براش یه چیزی نوشتم ، میگم که اینجا سکوت گوشخراشی حکم فرماست ! :D

سیزن ِ یک :

جای شما خالی پنجشنبه با دوستان پاشدیم رفتیم سینما ، کاری کردیم که تا سالها بعد همین که پامون برسه به سینما ایران با انگشت نشونمون بدن ! :D

سیزن ِ دو :

 یه آهنگ هست که همیشه باهاش حال میکنم ، به قول علیرضا نوستالوژیکه واسم ! آهنگ ریچارد مارکس : right here waiting for you...

خیلی آهنگ قشنگیه و بعد از hello دوست داشتنی ترین آهنگیه که میشناسم ! بهتون توصیه میکنم گوش کنید جالبه .

کلا یه سری آهنگا هست که وقتی گوش میدی به این که وقتت رو با آهنگهای امثال ساسی مانکن (:-j ) تلف میکنی ، میخندی !

سیزن سه :

آقا بد دردیه این بی واژگی ! بد دردیه !

سیزن چهار :

دلم برای تابستون تنگ شده نه به خاطر تعطیل بودناش ، به خاطر آهنگ هایی که به علت وقت آزاد زیادم با بچه ها توی نت رد و بدل میکردیم !

سیزن پنج:

یه آهنگ قشنگی داره سیاوش قمیشی که میگه :

تن تشنه مثل خورشید

بی سرزمین تر از باد

کولی تر از ترانه

بی پرده مثل فریاد ...

بالاخره به این نتیجه رسیدم که یه عده هیچوقت موندنی نیستن و اگر بخوای طوق اسارت بندازی گردنشون دو حالت داره ، یا منفجر میشن و زمین و زمان رو به هم میدوزن و یا میرن تو خودشون !

من گاهی اولیم ، گاهی دومی ! در هر صورت جزو همین دستم ، موندنی نیستم ! :D

سیزن شش:

سرمه و پرستو اصرار دارن به من بفهمونن که من یه مرضی دارم ، چند وقته افسرده شدم ، سگ شدم ، تحویل نمیگیرم و غیره و غیره ! من نمیدونم وقتی آدم خودش میدونه هیچیش نیست حالش خوبه چرا ملت اصرار دارن به زور به خوردش بدن که ناخوشه !؟

سیزن هفت:

گند زدیم به جمله " فارسی را پاس بداریم " . سینا هم متوجه این موضوع شد ! :D

سیزن هشت:

کلاس های مشاوره چگونه با همسر خود رفتار کنیم توسط جناب قاضی پور معلم فیزیک ما دایر شد . آموزش های اولین جلسه :

سرمه : آقای قاضی پور من پونصد تومن دارم باید برم خرج زن و بچه مو بدم ...

آقای قاضی پور : دختر ... اون باید خرج تو رو بده نه تو خرج اونو ! :D

سیزن نه:

ذکر خیر ایشون شد ، کلا دبیر بگو بخند باحالیه . سرکلاس سحر داشت گریه میکرد .

آقای قاضی پور : چی شده !؟ برو بیرون صورتت رو بشور...

سحر در حال بیرون رفتن ، آقای قاضی پور : چی شده حالا ؟

سرمه : با من دعواش شد .

آقای قاضی پور : چیششش ... برگرد بابا این اصلا ارزش داره !؟ :D

سیزن ده:

قرص خون رو پرستو و تینا دادن به من که بخورم ، همین که رنگ صورتی-قرمز تو دهنم پر شد ، سرمه از در اومد تو : آرمین ، صادقی گفت همین الان نماینده کلاس رو بفرستید پایین !

کل کلاس : =))

 


به هر حال ... در انتظار جوابیم ژوکر ِ قرمز !

 

ویرایش شد ! :D

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 14:13  توسط فراری  | 

مادربزرگ

مادربزرگم ... به یاد توام

به یاد توام ، به یاد نگاه مهربانی که هرگز دریغش نداشتی

به یاد توام ، به یاد لبخند تلخی که پنهانش داشتی

به یاد توام ، به یاد صبری که همیشه داشتی

به یاد توام ، به یاد شکلات هایی که هر بار دور از چشم پسر عمه هایم به من میدادی

به یاد توام ، به یاد " شخصیت خودت رو حفظ کن " هایت که به جای فریاد های بلند به ما میگفتی

به یاد توام ، به یاد " مامان " گفتن هایت که همیشه به من میگفتی

به یاد توام ،  به یاد همبازی بودن هایت که با تمام خستگیت هرگز فراموش نمیشد

به یاد توام ، به یاد خنده هایت که هرگز بلند نشدند

به یاد توام ، به یاد خانه ای که با حضور تو بویی آشنا به خود میگرفت

به یاد توام ، به یاد کتلت هایی که من ، میلاد و امیر حسین را به جان هم مینداخت

به یاد توام ، به یاد قصه هایت که اغلب لای لای شب های من میشد

به یاد توام ، به یاد کبوتر هایی که همیشه غذایشان میدادی

و پیوسته میاندیشم

می اندیشم ، به مسیر هایی که صبح زود در گرگ و میش زمستان با هم طی میکردیم

میاندیشم ، به کلاغ هایی که هرگز از تو نمیترسیدند

میاندیشم ، به سکوتی که هیچگاه با فریادت شکسته نمیشد

میاندیشم ، به چادرت که بازیچه دوران کودکی من میشد

میاندیشم ، به الله اکبر گفتن هایت که من و میلاد را میخنداند

میاندیشم حتی ... به خستگی هایت ... به خستگی های خموشت نیز میاندیشم مادربزرگم ...

میاندیشم ، به هر آنچه که یادآور توست ...

مادربزرگم ... عزیزترینم ... دوستت دارم !

-__________________________________________-

دعا کنید ...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 17:29  توسط فراری  | 

کف نکن !

من عاشق دیووووووووووووووووونه بازیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ! :D

به درخواست ِ یه دوست ِ عزیز درستش کردم ، دیوونه بازی بسه دیه ! :D
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 21:46  توسط فراری  | 

سالی که گذشت...

_ : اگه نمیدونی بدون اینجا مدرسه س
اگه نمیدونی بدون ما اینجا درس میخونیم
اگه نمیدونی بدون دزدگیر ماشینت مزاحم درس خوندن ماست !

پس ... ببر صداشو !

این نوشته رو من گفتم و پرستو نوشت و قرار شد بعد از مدرسه بریم بذاریم رو ماشینی که کنار کلاسمون بود و صدای نکره دزدگیرش هر روز گوش های ما رو به باد فنا میداد ! در نهایت بعد از خوردن زنگ به همراه بچه ها حرکت کردیم به سمت ماشین . حالا ما یه مشت آدم آیکیو هیچکدوممون نمیگیم که حداقل وقتی صدای این وامونده در میاد بریم ببینیم ماشین چیه ! عین اسگلا یه کاغذ دستمون بود و دنبال ماشینه میگشتیم که پرستو یک تز بسیار خارق العاده ارائه داد :

_ : آقا به همه ماشینا یکی یه لگد میزنیم تا صداشون در آد بعد از رو صداش پیدا میکنیم ماشینه رو و اینو میذاریم روش !

همه هر هر خندیدیم ولی پرستو با کمال جدیت رفت و شروع کرد لگد زدن به یه ماشینه که شنیدیم یکی از پشت سرمون صداشو صاف کرد . پرستو برگشت و دید یه آقای محترمی داره نگاش میکنه .

آقاهه : میدونستی اون ماشین منه ؟!

پرستو که کلا پوستش سفیده در این لحظه سرخ و سفید و سبز و بنفش و صورتی و ارغوانی و کلا رنگین کمان چند رنگه !؟ هفت رنگه ! :D

_______________________________________________


_ : عمرا !

_ : مهکامه با من کل نندازا ! میدونی بگم یه کاری رو میکنم میکنما !

_ : عمرا ! شاسگول پرتت میکنه بیرون ! توام که بچه مثبت عمرا نمیزنی !

_ : الان حالیت میکنم میزنم یا نه !

همین لحظه معلم شیمی که لحظاتی پیش در حال قدم زدن جلوی بچه ها بود به سمت تخته برگشت تا یه سری چیز میز بنویسه پای تخته . یه دختر از ردیف آخر بلند شد ، یه کش مشکی رو محکم کشید ، با دقت هدف گرفت و پرت کرد !

_ : شت ! از یه میلیمتری ِ مقنعه ش رد شد ! :D

جماعت سر کلاس : ماااااااهاااااا.... ! :-O آرمینا !!
________________________________________________

_ : نکن آرمینا خجالت بکش !

_ : باب نکن الان مارمولک یقه تو میگیره ها !

یه دختر به جای این که مثل انسان از روی پله ها بره پایین داشت روی نرده ها سر میخورد و با سرعت میرفت پایین و ملت هم با دیدنش یه جیغ میزدن و میپریدن از کنار نرده اونور ! همین لحظه یکی از پیچ راهرو پیچید و دختره هول شد و سریع از روی نرده ها پرید پایین و با کله رفت تو شکم طرف ...

_ : سالمی چیکار میکردی !؟

دختره دقیقا به حالت :دی در اومده ! :D

______________________________________

_ : باو فرگل ترکوندیا ! الان دوباره حاج حسینی بهت گیر میده ها !

_ : نه باو {................}   

نکته : به علت مشکلات اخلاقی سانسور شد ! :D

معاون مدرسه قیافه دختره رو که ابرو برداشته و برنزه کرده و مانتوی دیگه داره از شدت تنگی جرواجر میشه ، میبینه !

با لحنی که انگار دیگه جونی براش نمونده میناله : آخه چرا اینکارا رو میکنی !؟ چی بگم بهت ... ؟!

چند قدم جلوتر یه اکیپ چهار پنج نفره :

نیلوفر : حاج حسینی دیگه داره جونش در میره ... دیدی با چه لحن التماس آمیزی گفت ؟! آخه چرا اینکارا رو میکنی. ..

و همه میخندن !
 
____________________________________________

یه دختره سرشو گذاشته روی میز و داره چرت میزنه . یکی از دو سه تا میز جلوتر به هدف ضایع کردنش با صدای بلند میگه : آرمینا نخواب سر کلاس !

یه دختر دیگه بدون معطلی جواب میده : پرستو رمان نخون سر کلاس !

کلاس منفجر میشه و آرمینا هر هر میخنده : دمت گرم تینا خیلی حال کردم !

پرستو دهنشو کج میکنه و با عصبانیت میگه : هر هر ...

______________________________________________

قهرمانی پرسپولیس ... صدای جیغ و داد کل کلاسو برداشته طوری شده که دیگه استقلالیا هم ریختن وسط و تو بزن برقص پرسپولیسیا دارن شرکت میکنن !  یکی یه روزنامه رو چسبونده به تخته ! پرستو با یک حرکت تعجب برانگیز و بالا رفتن جنبه شدید خوانندگی گروه رو به عهده گرفته و طبق معمول بچه های خوش قر و قمیش هم وسطن ! کما فی السابق من هنرهای نوازندگیم رو به رخ میکشیدم و در چیزی نمونده بود که بشکنه ! :D

همین لحظه چهره خشمگین من رو زهره ترک کرد و پریدم عقب : نماینده این کلاس کجاست !؟

ناچار دوباره رفتم جلو : بله !؟

یه ذره نگام کرد یه آه کشید و گفت : سالمی توام !؟

و بعد با عصبانیت گفت گذاشتید رو سرتون مدرسه رو ! بسه دیگه ! هرکی شلوغ کرد بفرستش دفتر !

و بعد شترق در رو کوبید و رفت . بچه ها یه کم به من نگاه کردن و من شونه مو انداختم بالا : ول کن ... بخون پرستو ، تینا بیااااااااا وسط ! :D

_____________________________________________

بدترین سال تحصیلی ئی بود که داشتم چون به نوعی با خیلی ها خیلی درگیر شدم و برای اولین بار در مورد خودم توصیفاتی شنیدم که واقعا نبودم ! ولی در عین حال این مسخره بازیامون هیچوقت یادم نمیره ، این که با پرستو و شقایق و مهشید طبقه آخر رو میذاشتیم رو سرمون ، این که با اون کش مشکی ئی که زیر میز پیدا کرده بودم همه رو هدف قرار میدادم ، این که تینا هر از گاهی آنتن بازی درمیاورد ، این که سرمه تو زنگ های ورزش میشد جیگر همه چون تیپش مدل تیپ انریکو میشد و یه کلاه هم سرش میذاشت ، این که الهام با اون صدای جیغش آهنگ جواد و بعضا آهنگ های زدبازی رو میخوند ، این که نیلوفر چیزی نمیگفت نمیگفت و یهو منفجر میشد دو تا کلفت بار همه میکرد ، این که هر زنگ تفریح دفتر منو میخواست که چرا انقدر کلاسمون شلوغه و و و...

بد گذشت ولی خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی خاطرات خوب هم داشتم ! در نهایت این که منتظر سال تحصیلی جدیدم تا خیلی چیزا رو به خیلی آدما ثابت کنم ! :D




مرسی از الهه که با زدن یه پست فوق العاده منو تحریک کردن اینطوری آپ کنم وبلاگمو ! :D
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 15:24  توسط فراری  | 

!

گاهی وقتا یه نفر که اصلا انتظارشو نداری حرفی که اصلا انتظارشو نداری رو میزنه و زندگیت رو عوض میکنه !

همونطور که این آف از طرف یه نفر که مطمئن بودم و خودش هم گفت که حالش ازم به هم میخوره به من فهموند انقد نباید ناسپاس باشم !


_ : آرمین همیشه فکر میکردم دختر خیلی پسر باز و نامرد و کلا عوضی ئی هستی.هیچوقت باهات حال نمیکردم و از هیچ فرصتی برای کوبوندنت دست بر نمیداشتم . شاید حتی ندونی که اشتیاقم برای اومدن تو جمعتون این بود که تو رو پیش دوستات خراب کنم و تا دو سه روز پیش فکر میکردم موفق هم شدم . ولی وقتی به وبلاگت سر زدم و کامنت های دوستات رو خوندم . وقتی به اون یکی وبلاگتون ، میتینگ های ما سر زدم و دیدم حتی اگر تو جمعشون نباشی و جایی برات در نظر میگیرن بهت حسادت کردم .

_ : دیدم من فقط میتونم برای هرکسی یه دوست دختر باشم . هرکسی منو به خاطر قیافه م دوست داره ولی تو برای همه میتونی دوست باشی و همه هم تو رو دوستت دارن .

_ : در نهایت تصمیم گرفتم خودم رو عوض کنم . دنبالم نگرد . خطم رو عوض کردم و اون آیدیم هرگز روشن نمیشه . از دوستات هم عذرخواهی کن و بگو من رفتم تا یه آدم جدید بشم . کسی که برای خودم ارزش قائل باشن نه برای قیافه م .


هیچوقت فکر نمیکردم این حرف رو از طرف شاه داف سهروردی اندیشه بشنوم ! میتونم بگم کفم برید ! هنگ کردم . یه لحظه به مونیتور خیره شدم . بعد فهمیدم نباید تر و خشک رو با هم سوزوند . فهمیدم اون حق داره . فهمیدم شاید برای اولین بار به خودم مغرور شدم و از اینی که هستم لذت میبرم ! :D از این جایگاهی که هستم خوشم میاد و نمیخوام عوضش کنم ! در نتیجه حرفی که چند وقت پیش به یکی زده بودم رو به یاد آوردم :

بای نت دادن یه نوع فراره ، فرار آسونترین راهه ولی بهترین راه نیست ! :D

منم که قصد فرار ندارم چون کلا موجود مقاوم و اینایی هستم تصمیم گرفتم بمونم و دیگه هیچوقت بحثی در مورد بای نت و مرخصی و اینا نزنم ! مگر این که :

1- رو تخت مرده شور خونه باشم ! :D

2- رو تخت بیمارستان باشم ! :D

3 - و یا روی تخت هتل باشم ! :D ( البته در این صورت هم سعادت دیدار من رو خواهید داشت ! :D )


من اون دوست رو گیرش نیاوردم ، ولی اگر بازم این وبلاگو میخونه لازمه که بدونه من حاضرم بهش کمک کنم و اصلا هم علاقه ای ندارم بزنم تو سرش چون کلا موجود بخشنده و لاولی و ایناییم ! :D

از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است بسه دیگه یه مدت نبودم میدونم همتون افسردگی گرفتید و لازمه یه دستی به سر و روتون بکشید و از پای طناب دار بیاید پایین و خودکشی نکنید و اینا ! جهت شاد شدن روحتون میتونید به http://meeting-ma.blogfa.com/ سر بزنید و با دیدن یک جمع کمی تا قسمتی روانی و گزارش میتینگ هاشون لحظاتی چند لبخند بزنید ! ( لبخند = کشیدن کارتون به بخش سوانح روده جهت درمان روده های بریده شده ! :D )

آقا قدیما بلاگفا شکلک نداشت الان لینک هم نمیذاره ! بلاگفا هر روز بهتر از دیروز ... دینگ دینگ ! :D


خب دیگه :دی های پست خیلی زیاد شده و من خودم حس میکنم اگه یکی دیگه بزنم گامی ارزشمند در جهت خز کردن :دی برداشته ام ( کپی رایت بای آرش ) پس یکی دیگه هم میزنم تا چشم همگی من جمله خودم در آد ! :D

پ.ن : کسی خبر نداره کمیل و مهرناز کنکورشونو چیکار کردن ؟! دیروز در کمال خجستگی از اول تا آخر میتینگ رو بودن انگار نه انگار کنکور دارن تازه مهرناز کارتشم نگرفته بود ! :D
+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 18:33  توسط فراری  | 

بچه ها من هم بازی ! D:

! ) چهار ساله م بود فکر کنم که از اونجایی که موجود بسیار پر جنب و جوش و شر و اینایی بودم و مادر طفلکم هم الکی و بیش از حد به من اطمینان داشت منو گذاشت تو خونه رفت بیرون.منم تشنه م شد رفتم سر یخچال و یه لیوان شیر ریختم و خوردم . نگو شیره حدودا چهار پنج روز نا قابل از تاریخ انقضاش گذشته و مسموم شده بود . بعد از دو سه ساعت مامانم برگشت خونه .

_ : سلام مامان.حالت خوبه؟
_:مرسی . مامان شیر ترش خوردم !
_:چی خوردی!؟
_:شیره ترش بود .

مامانم یه ذره به من نگاه کرد . از اونجا که من کلا زیاد اهل سر و صدا نیستم موقع بیماری فکر کرد دارم شوخی میکنم . یه ذره به نگاه کردنش ادامه داد که من یهو پس افتادم . وضع به حدی خراب بود که وقتی رسیدم بیمارستان منو قبول نمیکردن میگفتن این داره میمیره و اینا ! :D

@ ) همون حدود پنج شیش ساله بودم که با رفته بودیم اصفهان . اونجا یه هتل گرفته بودیم و پدر و مادرم رفتن خرید و من خوابیدم . وقتی بیدار شدم شروع کردم قدم زدن توی اتاق . رفتم توی بالکن و اونجا دیدم به لبه پایینی بالکن یه چیزی آویزونه . از لبه بالکن دولا شدم تا اون رو بگیرم که پام لیز خورد و با کله از حدود ده بیست طبقه سقوط کردم ... سقوط آزاد توی جای حوله و ملافه و اینایی که خدمتکارا داشتن میبردن تو طبقات ! :D


# )این یکی رو یادم نیست دقیقا ولی یادمه بزرگتر بودم که با خانواده از جاده چالوس به سمت شمال حرکت کردیم . این نامرد روی پدال گاز ماشین ما چسب دوقلو چسبوندن که پدر گرام  وقتی پاش رو روش میذاره نمیتونه برش داره ! خلاصه با سرعت صد و هشتاد ، دویست داشتیم حرکت میکردیم و کامیونی هم از رو به رو میومد . نمیدونم طرف خواب بود ، مست بود ، چیزی زده بود که یهو فرمون رو چرخوند طرف ما !

_:رامین داره میاد اینور
_:نه نترس میبینه .
_:پاتو از رو گاز بردار
_:ا ا جدی داره میاد طرف ما !
و در این لحظه مامانم جوابی نداد جز این که با تموم وجود جیغ کشید چون کامیون داشت میومد رو سر ما و بابام ناچار فرمون رو پیجوند طرف دره . منم ماتم برده بود ... نور کامیون زد تو چشمم و صدای بلند شکستن و خورد شدن یه چیزی اومد و صدای ناجور ِ ترمز !

هه ! دوتا چرخمون افتاد تو دره و کامیون آینه بغل رو برد !
انقدر خوشحال شدم که زدم زیر خنده ، مامانم که رنگش مثل گچ دیوار شده بود گفت مرگ ! :D 



$ ) و آخریش هم که همین پارسال رخ داد این بود که با بچه ها رفتیم خیر سرمون در بند البته خانواده ها یه کم عقب تر بودن . بعدش منم روزایی بود که تو اوج آسمم بودم و روزی دو سه بار اسپری میزدم .
_:آرمینا اسپریت رو بیار
_:مامان ول کن جون من . فکر کن دربند یه سره اسپری دستم باشه
_:یعنی چی!؟ میگم بیارش
_: اوکی !
و نبردم ! یه ذره که بالا رفتیم یه بحثی شد و که اعصاب من رو ریخت به هم . از طرفی سریع هم میرفتیم( قدم زنان ) و منم که نمیخواستم کم بیارم چیزی نگفتم . یه لحظه تو اوج عصبانیت که داشتم بحث میکردم طنین گفت آرمینا رنگت سفید شده !
_:چرت نگو حرفتو ادامه بده .
_: به جون طناز سفید شده رنگت .
یه لحظه چشمم سیاهی رفت و افتادم ! طبق آمار دریافتی روز اول که رسوندنم بیمارستان تنفسم کاملا نا منظم بود ! روز بعدش با وجود ضعیف بودن منظم شد و روز سوم منظم شد که روز چهارم به هوش اومدم و خب میدونید اولین واکنش مامانم این بود که یکی خوابوند در گوشم :

_: مگه نگفتم اسپری ت رو بیار ؟! :D 





دی اند ! :D  

مرسی از علیرضا و دعوت نامه رسمیش ! :D 
من هم  مریم، سینا ، سورنا و آرش رو دعوت میکنم که زیادم مطمئن نیستم بیان ! :D


حیف...گزارش میتینگ رفت واسه دور بعد !
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 1:51  توسط فراری  | 

تغییرات!

هوم...احساس خاصی جدیدا راجع به خودم پیدا کردم که جالب اینجاست که خودم هم نمیدونم چه حسیه ! ولی فقط احساس میکنم به شدت عوض شدم !

این تغییرات در جهت مثبت هم نیست . یه ذره خل شدم ! :D
 

در کل این که در تلاشم تا خودم رو به سمت مثبت تغییر بدم و بشم همون آرمینای خل سابق ( نتیجه میگیریم چه تغییر کنم چه تغییر نکنم ماهیتم عوض نمیشه ! :hammer: ) از کلیه دوستان عزیزان همراهان آشنایان خانواده محترم آقای رجبی ( :D ) متشکریم که مارا در ساخت این مجموعه یاری دادند و خواهشمندیم ادامه تغییرات من رو تحمل کنن تا درست بشم !

در کل اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

انجمن بیماری های روانی ! (:D )


خب اگر تا اینجای پست چیزی برداشت نکردید ( که کاملا طبیعیه ! ) زیاد به خودتون فشار نیارید و ناراحت نشید منظورم این بود که برخورد های این روزای من رو جدی نگیرید ( اگر زیادی مسخره بازی در میارم و اینا ! ) خوب میشم !


میتوان شانس را به سخره گرفت
میتوان بخت را تحقیر کرد
میتوان در جدال لبخند ها
غم و درد را به عشق زنجیر کرد
میتوان اشک ریخت عاشق شد
میتوان رد بی وفایی شست
میتوان پشت برق چشمک ها
رنگی از عشق و بی قراری جست

شعری که قبلا ها گفته بودم و یک دوست خوب بهم یادآوری کرد ! دلم برای قدیما تنگ شده بود .

مرسی الهه و مرسی مهرناز و مرسی خیلی ها که یاد آوری کردید بهم خیلی چیزا رو !

همچنان میگم...تحملم کنید !
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 22:47  توسط فراری  | 

کمی...

کمی آرام کمی خسته
کمی همراز با اشک ها بنشسته

کمی ساکت کمی خاموش
کمی گشته است با تنهایی هم آغوش...

کنون من میدهم بوسه
به لبهای تر باران

کنون او شاد میغلتد
در آغوش دگر یاران


پ.ن1:من قول میدم در صورتی که روزی روزگاری پسری داشتم ، هیچوقت بهش نگم مرد که گریه نمیکنه ! چند روز پیش با یه بنده خدایی حرف میزدم یهو از دهنم پرید : مرد که گریه نمیکنه که شاکی شروع کرد به داد و بیداد : مگه مرد آدم نیست ؟ بیا ببر راحت شم !

انقد خندیدیم ! :D


پ.ن2:ملت من یه سری چرت و پرت از یه سری دکتر ابله شنیدم که به قول بنده خدایی قوانین وراثت رو ترکونده، البته دکترا که خیلی مطمئن بودن به خودشون ولی خب،بعد از ظهر مفرحی رو رقم زدن ! :D

پ.ن3:هیچوقت پشت در گوش واینسید ، به خصوص پشت در مطب دکتری که بیرونتون کرده گوش واینسید ! :D

پ.ن4: هرگز وقتی درد دارید خفه خون ِ مرگ نگیرید ، یه وقت دیدید وقتی به خودتون اومدید که کار از کار گذاشته و ایدز ( :hammer: ) گرفتید !

پ.ن 5: من به طرز داغونی الکی خوشم ! :D  آیا من روانی شده م !؟

پ.ن 6: من احساس میکنم جدیدا عاشق همه شدم ! جدی جدی کسی نیست که من دوسش نداشته باشم ! حتی دلم برای یه ستاره قدیمی هم تنگ شده ! :D

پ.ن7: یه چیز خنده ، قدیما یه بنده خدا گفت نشستم فکر کردم اگه بمیرم کیا ناراحت میشن و اینا ، بعدش من امروز نشستم این فکر رو کردم و با تیریپ خیلی مثبت احساس کردم خیلیا دلشون برام تنگ میشه ، اولش کلی خوشحال شدم بعد کلی به خودم فحش دادم که خاک تو سرت این چه فکریه میکنی...من دچار دو شخصیتی شدم ! :D
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 19:1  توسط فراری  | 

خوبـــــــــــم !

خسته اما ... با لبخند...به خانه برمیگردیــــــــــــــــــــــــــــــــم !

من زنده ام ! من خوشحالم ! من خجسته ام ! من به حدی خجسته ام که میخواستند اسمم را خجسته بگذارند ! ولی سپس تصمیم گرفتند نامم را معصومه بگذارند که در نهایت شدم آرمینا ! (چه ربطی داشت !؟ :D )

من متشکرم ! من از خودم متشکرم که انقدر مهربون و دوست داشتنی و جیگر و لاولیم ! میخواستند اسم من رو مهربان هم بگذارند ! من از مریم هم متشکرم ! من از سینا هم متشکرم ! من از در و دیوار متشکرم !

 من به جیرجیرک عشق میورزم ! آی لاو دیکتاتور که بعد قرن ها میخواهد آن شود !من به استاد سینا(ق) هم عشق میورزم ! من به پشمک گربه مان هم عشق میورزم ! من به هسته سیب هم عشق میورزم ! من به هر آدم زنده و مرده ای که میشناسم عشق میورزم به جان ِ مادرم !

من آرامش دارم ! میخواستند نام من را آرام بگذارند ! آرمینا از آرامیدن و آرامش میاید ! البته از پر سر و صدا و پر شر و شور هم میاید ! من سر و صدا دارم ! من ملت را روانی میسازم ! من میخواهم دیوانه خانه ای بنا کنم !

من به این شعر هم عشق میورزم :

سفر بس کن پرستو ای پرستو      چقدر پرواز به این سو و به اون سو
نگاه کن ای اسیر بیقراری             که چند سال به دنبال بهاری...

من به پرستو هم عشق میورزم ! شی ایز مای ریل لاو این مای لایف ! x:

هسته سیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب ! :D


نکته نهانی : بلاگفای من شکلک نمیدارد ! من اعصاب نمیدارم ! میخواستند نام من اضغر ترقه بنهند ولی نشد ! من به اصغر هم عشق میورزم ! من به همسر اصغر هم عشق میورزم ! ور آر یو سرمه !؟ :D

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 19:9  توسط فراری  | 

...

شهر من مثل سیاهچاله...
فرشته نجاتش بدون باله...
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 15:54  توسط فراری  | 

بارون...

رعد و برق
فکر کنم بارون بیاد...
چه خوب،بارون خبر خوب میاره!
الزاما نه برای همه .
خدا کنه بارون بیاد...




نیستم ، هستی ، هست !
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 20:36  توسط فراری  | 

یکی بود...

یکی بود یکی نبود
از روز ازل قصه هامون اینطوری بود
یکی بود و اون یکی گذاشته بود و رفته بود
و از اون پس زیر گنبد کبود
واسه اون یکی دیگه
غیر از خدا هیچکس نبود...

کوتاهترین آپ عمرم...دست نوشته خودم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 19:1  توسط فراری  | 

آینده...

اینم اون مطلبی که بهتون گفتم نوشتم و در آینده نه چندان دور میذارم.

 

مطلبی که نوشتم به نوعی در مورد آینده هرکدوم از ماهاس.یه کم شاید تخیلی باشه و شاید هم باعث بشه بزنید زیر خنده ولی به هر حال این چیزی بود که چند وقت پیش به فکرم رسید و نوشتم.

فقط یه نکته ای.برای ملت از اسم های مستعار استفاده کردم.من معمولا رو هرکسی یه اسم مستعار میذارم و تقریبا خود اون طرف هم میدونه.احتمالا بقیه هم یه ذره تطابق بدن و مخشون رو به کار بندازن با توجه به معمول ترین خصوصیات اون طرف خیلی راحت میفهمن چی به چیه !

اینم از این:

 

خب بذار از بچه های اکیپ خودمون شروع کنیم...

نفر اول جوجه نوجوان!

هووووم...بزرگ میشه...آدم میشه...یاد میگیره با کسی که از پسش بر نمیاد کل کل نکنه.اممم...زن میگیره و احتمالا از اون زذ های خفن میشه!بهتون قول میده زنه یه نگاه بهش بکنه تو هفت تا سوراخ قایم میشه!همین آقایی که الان این همه شاخ بازی در میاره اون موقع میشه موش!ببینید کی گفتم بهتون!

 

نفر دوم:مستر مسنر*!

اوومم...بزرگ میشه.در آینده احتمالا کارمند میشه.نه...مدیر عامل شرکت ِ دولتی.یه دختر خوب و متدین و نجیب هم میگیره.یه زندگی ِ آروم ِ آروم.بچه اولش یه دختر سر به زیر و سر به راه و بچه دومش یه پسر مثل باباش!

 

نفر سوم:کپل!

بزرگ میشه.شخصیتش شکل میگیره.یه کم دختر بازی میکنه ولی خوب میشه!تا دور و ورای بیست و شیش هفت سالگی میره دنبال دختر بازی و اینا بعدش عاشق ِ یه دختر زبل و هفت خط میشه.یه حسی به من میگه یه شکست عشقی هم میخوره سر همین دختره و در آخر یه دختر صاف و ساده مهربون گیرش میفته و آنها تا آخر عمر به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند!

 

نفر چهارم:ژول ورن!

اوووووه...این یکی عمرا زن بگیره!تا چهل سالگی همینطور یه بند دوست دختر عوض میکنه و به تک تک ِ دخترای ِ تهران یه ناخونک میزنه و یه تستی میکنه!شاید این وسط مسط ها یکی دوتا صیغه هم از دستش در بره ولی نهایتا تا چهل سالگی اسما مجرد میمونه.اون موضع یه زن جا افتاده و همچین پخته عاشق این میشه و این بشریت هم از اونجا که بدش نمیومده باهاش ازدواج میکنه.بعدش احساس میکنه این بانوی محترم زیادی پیره...طلاقش میده و میره یه دختر همسن بچه شو میگیره و اینها هم تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی میکنن!آها...یه دختر ِ بی نهایت افاده ای،مغرور،خوشگل و غیر قابل تحمل هم ثمره زندگیشونه!آخی!

از نظر شغلی هم عمرا به یه شغل اکتفا کنه!هم زمان انواع و اقسام شغل ها رو امتحان میکنه و دقیقا از این شاخه به اون شاخه میپره طوری که گاهی صدای خانومش در میاد!بعد تا یه مدتی برای این که عیالش دلخور نشه یه جا آروم میگیره...بعدش دوباره اد از سر!

 

نفر پنجم:دیکتاتور!

این جناب از یه دختر متدین،نجیب،عاقل و مغرور خوشش میاد.خیلی زود...شاید مثلا حدود بیست و دو سه سالگی ازدواج میکنه و میرن سر خونه زندگیشون.یه پسر بی نهایت شر و شیطون و زلزله(=تو مایه های مصیبت!)خواهند داشت.

از نظر شغلی هم خودش یه شرکت میزنه.البته لفظ شرکت برای این هیولای شکست ناپذیر ِ آینده حق مطلب رو ادا نمیکنه!میترکونه و تیر و ترکش هاش به خیلی ها خواهد گرفت!

 

خب تموم شد!فکر نکنم کسی رو از قلم انداخته باشم...ها؟نه دیگه بچه های اکیپ همین ها بودن!

حالا شما هم لطف میکنید برام مینویسید که به نظرتون آینده من چی میشه!دم همگی قیژ!

The End!

 

-----------------------------

*=راینهولد مسنر از معروفترین کوهنورد های دنیا!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 23:1  توسط فراری  | 

اگر...

میگم...تا حالا به اگر هایی که توی زندگیتون وجود داره توجه کردید؟تا حالا شده با خودتون فکر کنید که wow!پسر اگه من اون روز مثلا عینک آفتابی نمیزدم مسیر زندگیم به کل تغییر میکرد!؟
تا حالا فکر کردید همه چیز هایی که در ارتباط با شما هستن یه تاثیر خیلی بزرگ توی زندگیتون گذاشتن!؟اصلا ببینم...به نظریه آشوب یا اثر پروانه ای اعتقاد دارید؟
این نظریه به زبون خیلی ساده میگه که:بال زدن یک پروانه در آفریقا باعث بروز طوفانی در آمریکای جنوبی میشود.
حالا شده که مصداق این نظریه رو تو زندگی عادیتون ببینید!؟

خیلی خنده داره که من حس میکنم زندگی کنونیم...یعنی اون چیزی که الان داره میگذره در حال ِ نشون دادن دقیق ِ نظریه آشوبه.

چند نفر رو میشناسید که با جا گذاشتن یک کلاه لبه دار ِ آبی توی هتل مسیر زندگیشون شاید صد و هشتاد درجه تغییر کنه!؟ یا چند نفر رو میشناسید که یک دفترچه ساده یه تاثیر بزرگ تو زندگیشون بذاره!؟هر چند تا میشناسید من رو هم جزو اونا حساب کنید.

کلا این روز احساس عجیبی دارم که بهم میگه یکی اومده نشسته برای زندگی من فیلمنامه نوشته و منم از همه جا بی خبر نقش اولش رو به عهده گرفتم!

کی بود؟دو سه روز پیش داشتم مینوشتم اگه قرار بود از زندگی من یه فیلم بسازن اون فیلمه نه در ژانر درام نه عاشقانه و یا حتا تراژدی بلکه یک فیلم تخیلی،کمدی و بعضی جاها ترسناک میشه و من به شما قول میدم اگر کسی هوس کرد میشه این فیلم رو به عنوان اثری فانتزی غالب کنه!:دی

من نشستم حساب کردم دیدم تو زندگی من چقدر اگر هست!اگر اون روز اینطوری میشد...اگر من این حرف رو نمیزدم...اگر اعصابم به هم نمیریخت...اگر در مورد آهنگ ها صحبت نمیکردیم...و و و!

کلا اگر تا الان سر کار رفتید و پست کاملا بی محتوای من رو خوندید چیزی از دست ندادید میتونید از این به بعدش رو نخونید خوش باشید...اگر هم که لذت بردید از پست که نوش جونتون برید به جون نویسنده دعا کنید!

چند وقت بود هوس کرده بودم آپ کنم ولی چیزی به فکرم نمیرسید.البته یه مطلب در مورد پارادوکس ِ زمان نوشته بودم ولی دیدم یه کم زیادی پیچیده شد و توش از همه چیز و همه جا گفتم!یه مطلب دیگه هم نوشته بودم در مورد این که آینده های هرکدوم از ما چی میشه یا حداقل من فکر میکنم چی میشه که در آینده نه چندان دور میذارم و آخرش هم امشب که یه ذره همچین کف کرده بودم تصمیم گرفتم این مطلب رو بذارم از سر ِ بیکاری!از شما متشکریم که تا این لحظه مارا همراهی کردید!

همچنان تکرار میکنم:خزعبلات نیمه شبی ِ یک فراری بهتر از این نمیشه!

wow!
یه نگا کردم دوباره...مای گاد!چقدر چرت و پرت نوشتم!جدی نگیرید زیاد!بیکاری شدیده دیگه!
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 2:15  توسط فراری  | 

جیرجیرک و ستاره...

شب بود.ستاره میدرخشید.جیرجیرک ها هم آواز میخوندند.شاید انتظار داشتند صدای آوازشون ستاره ای رو عاشق کنه.شایدم بر علیه سکوت شب سر به شورش برداشته بودن!کی میدونه!

 

نشسته بود رو چمن خیس.خیلی آروم.خیلی ساکت.خیلی تنها و خیلی...منتظر!

صدای قدم ها رو شنید.خیلی آروم.خیلی ساکت.خیلی تنها و خیلی...عاشق!

خودش شروع کرد:سلام *!

*:سلام از کجا فهمیدی منم؟

ـ:صدای نفس های هیچ آدمی تو دنیا شبیه یکی دیگه نیست.

دوباره سکوت.و باز هم خودش:تا حالا شده منتظر دیدن یه ستاره بمونی؟یه ستاره که میدونی وجود داره...یه ستاره که میدونی بالاخره نورش بهت میرسه.یه ستاره که میدونی مال توئه!ولی نمیدونی کی ، برای کی و به چه علتی بالاخره خودشو میخواد رو کنه.و وحشتش...وحشت این که روزی ستاره رو ببینی که دیگه دیر شده؟

ستاره ای که در انتظارشی.فقط منتظر یه جرقه...یه درخشش و یه چشمکی تا سفینه تو آتیش کنی و بری به سمتش ولی ستاره نمیاد...نورش بهت نمیرسه و میترسی از این که بالاخره کی...کی میخواد به حضورش اعتراف کنه.

تا حالا شده وحشتشو حس کنی؟و درد انتظارشو؟

نفسش رو حبس کرد.شاید دوباره درد انتظار سراغش اومد.شاید!هنوز نگاهش به آسمون تاریک شب بود و در انتظار درخشش یکباره ستاره ای که میدونست مال خودشه!

* خندید:نه..راستشو بخوای هیچوقت به نجوم علاقه نداشتم...من زیست شناسی رو ترجیح میدم.

نگاهش رو به سمت زمین کشوند و دنبال جیرجیرک ها گشت.نوبت اون بود که حرف بزنه:تو چی؟تا حالا شده عاشق آواز یه جیرجیرک بشی؟یه جیرجیرکی که از دسترست دوره.جیرجیرکی که میخونه و میپره و همه رو عاشق خودش میکنه.احساس کنی میخوای تا ابد اون جیرجیرک و آواز قشنگش برای تو باشه اما بترسی...

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:بترسی از این که بری طرف جیرجیرک...دستتو دراز کنی تا بگیریش و اون بپره.بپره و برای همیشه از دسترست دور شه.و دیگه حتی نتونی از دور صدای آوازشو بشنوی.

ترسش و عذابش...تا حالا شده بترسی که به جیرجیرک حتی یه قدم نزدیک بشی؟و وقتی دستت رو دراز میکنی تا بگیریش یه نگاه سرزنش بار بهت بکنه که چرا خلوتشو به هم زدی و آوازشو قطع کردی؟و اون وقت بره...برای همیشه!

*******************************************************************

دوستان توجه داشته باشید که * منظور فرد دومه و هیچگونه فحش و توهین سانسور شده ای نیست!:hammer:

 

ویرایش:دوستان مثل این که توضیح لازم شد این پست من:

بنده نه خودم عاشق شدم نه کسی عاشقم شده نه مشکلی برام پیش اومده نه دوستی عاشق شده.

این پست هیچگونه طعنه،کنایه،تیکه و مسخره بازی به همراه نداشت و فقط حاصل تراوشات نیمه شبی ذهن این فراریه!

تموم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:48  توسط فراری  | 

چماق به دست پادشاه

یکی بود یکی نبود...

 

اینو همیشه اول داستانا شنیدیم؛ولی یه ذره به معنیش فکر کنین.اگر یکی بود چطور یکی نبود ؟و اگر یکی نبود پس هیچ یکی هم نبود که بخواد بوده باشه و اگر یکی نبود کی این خبر رو که یکی بود داده؟و اگر یکی بود پس نمیتونه بگه یکی نبود و البته اگر به ادامه اش"غیر از خدا خیچکس نبود"توجه کنیم به نتیجه میرسیم که یکی هم نبود و در واقع از اولش هیشکی نبود پس این آغاز برای داستان ها اشتباهه!نه؟پس این یه تناقضه!*

بگذریم...

یه بابایی بود تو سرزمین های دور؛که توی کشوری زندگی میکرده که پادشاه ظالمی داشته.این پادشاه چنان حکومت خر تو خری داشته که هرکی راه میفتاده و از مردم مالیات میگرفته و خلاصه مردم داشت جونشون در میرفت.

از اونجا که با توجه به فلسفه شخصی خودم:عاقبت دست یکی مشت میشه؛میزنه شیشه خاکستری عینک بغض رو میشکنه...این یارو هم به این نتیجه میرسه که اینطوری نمیشه داوش!باید پاشه و قیام کنه.و چون نمیتونسته بره با مردم علنن حرف بزنه یه فکر هوشمندانه به ذهنش میرسه:

ـ:اگر انقدر به این مردم ظلم شه که جونشون به لبشون برسه بالاخره خودشون قیام میکنن...

خلاصه،این بابا یه چماق میگیره دستش و راه میفته تو شهر و یقه هر دختر و پسری که داشتن رد میشدن رو میگیره و میگه باید مالیان امنیت اجتماعی و روانی بدین که انقد خوشین!ملت هم پول رو میدادن و میرفتن.دید که اینطوری نمیشه؛با خودش فکر کردن اینا انقد به فکر خودشونن که حس قیام ندارن.پس این دفعه رفت با چماقش جلوی یه اکیپ از پسرای جوون که ایستاده بودن یه گوشه رو گرفت و به جرم اوباش گری و به نام اراذل اومد دستگیرشون کنه.اونا هم سریع دست به جیب شدن و یه پولی به یارو دادن تا بره رد کارش.

خلاصه این بدبخت به هر دری میزد به هیچ جا نمیرسید.گفت باید مالیات اجتماع بدین،دادن؛گفت نباید بلند بخندین،نخندیدن؛گفت باید خفه شین،خفه شدن و و و تا جایی که شد یکی از خر پولای اون سرزمین.چند نفر رو استخدام کرد تا به عنوان چماق به دست پادشاه کار کنن؛با چند نفر از وزیرا ساخت و پاخت کرد تا جلوشو نگیرن؛حتی به شخص پادشاه هم رشوه داد تا بذاره کارشو بکنه و روز به روز قدرتمند تر میشد!مالیات اسم گذاری،مالیات قدم زدن،رشوه پشت رشوه،زد و بند و پارتی بازی و غیره و غیره اومد تو کارش...

دیگه کم کم داشت هدفش رو فراموش میکرد.یادش میرفت برای چی این کارا رو کرده.تقصیر خودش هم نبود.سکوت مردم اون رو به نوعی فراموشی دچار کرده بود.هر روز از صب تا شب به این فکر میکرد که:مالیات بعدی چی باشه؟به چه بهونه ای سر مردم رو گرم کنم؟چیکار کنم؟چطور ادامه بدم؟

و از آخرین شاهکارش اعلام مالیات مرگ بود:از این به بعد هرکی که میمیره باید پنج سکه طلا به چماق به دست های پادشاه بده.چون اونم از هوای شهر استفاده کرده و جای یکی دیگه رو تنگ کرده...

و مردم باز هم مالیات رو دادن و چیزی نگفتن...!!

یک شب وقتی داشت قدم میزد از کوچه ای صدای شیون و زاری شنید.وارد کوچه شد تا ببینه قضیه از چه قراره.مادری رو دید که داره میزنه تو سر خودش و گریه میکنه:پول کفن و دفنش جور شد؛پول مراسمش رو جور کردم؛کمرش زیر این هم هزینه و مالیات شکست چیزی نگفتم...ای خدا!مالیات مرگ چماق به دست رو از کجا بیارم؟ای خدا چرا صدای من رو نمیشنوی؟الهی ریشه چماق به دست از روی زمین کنده بشه...

چماق به دست به فکر فرو رفت.یادش اومد با چه هدفی کارش رو شروع کرده بود.یادش اومد خودش هم روزی از همین مردم بود.یادش اومد میخواست مردم رو بر علیه شاه تحریک کنه...

چماق به دست به نفرین های مادر فکر کرد.چرا این مادر فقط نفرین میکرد؟چرا اون به اصطلاح اراذلی که دستگیر میکرد فقط فحش میدادن؟چرا همه فقط حرف میزدن؟چرا هیچکس هیچ کاری نمیکرد؟!!!

چماق به دست گریه اش گرفت.چرا انقد بدبخت بود؟چرا چیزی به اسم غیرت توی این مردم نبود؟چرا اصطلاح زدن به سیم آخرو نشنیده بودن؟چرا انقد تحمل میکردن؟چرا مثل بزغاله رفتار میکردن حتی بدتر...که بزغاله اگه بزنی تو سرش حداقل میگه مـــــــع!

چماق به دست از زندگی سیر شده بود.این چیزی نبود که اون میخواست.میخواست سرزمینش رو آباد کنه.میخواست هم وطناشو نجات بده ولی وقتی خودشون نمیخواستن...؟

چماق به دست همون شب خودشو دار زد...

چماق به دست مرد ولی زیر دستاش هنوز زنده ان و هنوز که هنوز دارن میخورن و میچاپن و میقاپن...

زنده یاد چماق به دست پادشاه...

the end...

متنی که ساعت بک نصفه شب نوشته شه بهتر از این نمیشه!گفتم که؛چرت و پرت های یک فراریه حالا اگر چیزی فهمیدی که خوش به حالت؛نفهمیدی...بازم خوش به حالت...خوش باش که چیزی نفهمیدی!

*=علیرضا فکر کنم موج تناقض هم داره ملت رو میبره،با این فرق که تناقض یه عده جبریه تناقض یه عده منطقی!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:50  توسط فراری  | 

هدفم چی بود؟

 

خودمم نمیدونم!شاید چون میخواستم یه جا باشه که واقعا مال خودم باشه برای چرت و پرت های خودم!چیزایی که به فکرم میرسه،چیزایی که به فکرم نمیرسه و گیجم میکنه و واقعا میخوام سر به کوه و بیابون بذارم از سردرگمی و خیلی حرفا و خیلی چیزا!

الان هم در حالت گیجی به سر میبرم!مردی بیا من رو در بیار!

واقعا معتقد شدم به این که تا نمیری نمیبخشننت.داستان منه.یه سال زور زدم حالی کنم به جماعت که آبجی؛قربون شکل ماهت،فدات شم،من دارم راست میگم اونی که دروغ میگه یکی دیگه اس؛انقدر کرم نریز،اذیت نکن،تیکه ننداز،اگه جواب نمیدم معنیش این نیست که نمیتونم دارم احترام رفاقت سابقمون رو حفظ میکنم نفهمیدن که نفهمیدن!حالا که داریم از هم جدا میشیم بغل میکنن و حلالیت میطلبن و از اینجور چرت و پرت ها!میگن خوبی که ندیدی بدی دیدی ببخش!میگن شرمنده شدیم و غیره و غیره!

عزیز من،دختر مومن،برادر من،مگه مجبوری کاری بکنی که بعدا شرمنده شی؟حرفی بزنی که پشیمون شی؟نه میخوام بدونم چه اجباری وجود داره؟

چقدر به این ملت گفتم وقتی عصبانی هستی حرف نزن،چقدر گفتم زود قضاوت نکن آبجی،پشیمون میشی ها!چقدر گفتن ببخشید و گفتم آدم از دست دوست ناراحت نمیشه!چقدر گفتم...!

حالا دیگه حس میکنم فراری بودن بهتره.بهتره از دست اونایی که نمیتونی تحمل کنی فرار کنی چون دیدن پشیمونی و ناراحتیشون سخت تر از اون لحظه هاییه که اذیتت میکنن.حرص میخوری که ای خدا!میتونستن زودتر بفهمن؛میتونستن یه سال رو قابل تحمل کنن،میتونستن باور کنن و نکردن!و اونوقته که اعصابت میریزه به هم...

از این که فراریم راحت ترم.حتی اگر این فراری رو بگیرن و بندازن تو سیاهچال بازم میتونه چرت و پرتاشو سر هم کنه،نه؟!

چون من همه سرگردان بر گرد جهان

هرکس هر سو هرجا بی نام و نشان

رویامان کاویدن هر راز نهان

نقشی شاید

بر دار زمان...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 17:30  توسط فراری  |