تبليغاتX
سیاهچال

سیاهچال

بدرووووووووود !

تا که این کاخ های ظلم و ستم

 

این چنین استوار و پا برجاست

 

صحبت از عاشقی و سرمستی

 

از من و تو ، نگار ِ من ، بیجاست !

 

 

دکتر علی شریعتی

 

 

از یکی پرسیدم ابرو هات ریخته ؟ گفته نه ریختوندمش ! حالا قضیه همین زندانیاس ، مننژیت نگرفتن ، گرفتوندنشون !

 

 

ما هم رفتیم ، دلم برای اینجا تنگ میشه . یادگار تمام ِ خاطراتم بود . البته پست ها و کامنت ها رو پاک نکردم ، دلم نیومد . نقل مکان کردم به بلاگ اسکای . با همین آدرس . در حال ِ لودینگه قالب و ایناش ولی همه رو لینک کردم .

 

خداحافظ سیاهچالم . خداحافظ همراه لحظات غم و شادی . خداحافظ دیوار های خط خطی سیاهچال . خداحافظ پست های ثبت موقت ، نظرات ِ خصوصی ، پست های حذف شده و قالب ِ دوست داشتنی !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 14:10  توسط فراری  | 

اندر احوالات ِ دختر ها !

 

یکی از مزایا یا معایب یا هرچیز که اسمش رو میذارید ِ دختر بودن اینه که همیشه شصت نفر آینه به

 دست ، فاطمه کچل سرشو میبست ! :

D

حالا یعنی چی ، یعنی این که خدا نکنه روزی روزگاری مسلمون نشنوه کافر نبینه خدا به سر گرگ بیابون نیاره ، یه دختر بخواد تصمیم بگیره ! هزار تا وکیل وصی پیدا میکنه . بابائه از اونور تز میده ، داداشه از اینور تز میده ، مامانه یه تز دیگه میده ، عمه و عمو و خاله و دایی و نوه خاله پسر عموی همسایه ( ! ) هم یه تز میده ، حالا اگر دوست پسر هم داشته باشه که واویلا ! اگر چهار تا دوست ِ دیگه هم داشته باشه که دیگه واویلا تر بیا و ببین ! چنان محشری به پا میشه که خود ِ فاطمه کچل ِ مذکور میمونه که شگفتا ! من چقدر خاله خانباجی داشتم ! :

D

 

بعد تا دهنشو باز میکنه که بگه نظر من ...یک میلیارد و دویست میلیون و صد و بیست و دو ارتش ( کپی رایت بای سوسکی مانکن :دی ) جفت پا میرن تو حلقش که نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ، تو نمیدونی این جامعه خونخواره جیزه ، میخوردت !

 

بعد اینجا فاطمه میمونه و سر کچلش که مثلا میخواست به سلیقه خودش ببندتش ! :D

 

         تا حالا به این نکته توجه کردید که اکثر عروسکا ، نود درصدشون منهای اونایی که حیوانات ِ اهلی و وحشین ، دخترن ؟ یا توجه کردید که طبق قوانین شرعی و عرفی دختر باید بره بمیره ؟ توجه کردید که دختر حق تصمیم گیری نداره ؟ البته خوبیش اینه که چون دخترا موجودات ظریف و لطیف و مامانی ئی هستن و خیلی هم گوگولین و نازک نارنجی ( سمان دریاب ! ) واسه همین همیشه چل پنجاه نفر آدم دنبالشون راه میفتن تا اگر ( زیاد این اگرو جدی نگیرید ! ) در امر خطیر تصمیم گیری به مشکل برخوردن بلافاصله براش تصمیم بگیرن و خودش عملا چیز بشه ! :

D

 

مامانم همیشه میگه من نمیذارم تو ایران بمونی و یه شوهر ایرانی با یه خانواده شوهر ایرانی داشته باشی ، میفرستمت اونور . البته شوهر ایرانی مزایای زیادی داره که مامانم یکیش رو هم به بند کفشش ارجاع نمیده ! :

D

 

 

اعلامیه :

دیگر به یک عدد همسر برای غلام نیازمند نیستیم . غلام زن دارد . بچه هم دارد . اسم زنش دون دون و اسم بچه اش غلدون ملقب به غلی است . غلی دختر است ! :

D

 

نیازمندی ها :

 

1 - به یک عدد آینه نیازمندیم . خودمان سرمان را میبندیم . متشکرم ! :

D
+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 10:51  توسط فراری  | 

...

Every thing Gonna be Ok !

 

قول میدم داوش !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:54  توسط فراری 

چی ؟!

 

دو تا سوال هستند ، چی ؟! و چرا ... ؟ که فلسفه جالبی دارن .

 

یک فاجعه ... ام ... اتفاق بهتره ، یک اتفاق که میفته دو حالت داره : یا تو چنان میخوری و منگ میشی که جون ِ گفتن هیچ حرفی رو نداری یا فرصت تجزیه تحلیل داده ها رو داری .

 

حالا اگر تو اونقدر خوش شانس باشی که ببینی چه بلایی داره سرت میاد ( یا اونقدر بدشانس که جزئیات رو با تمام وجودت حس کنی ) شگفت زده میشی و میگی : چی ؟!  

 

!با همون علامت تعجب و با استیل ِ من ِ دیشب رو به روی مانیتور و من ِ امروز رو به روی گوشی

 

این مال موقعیه که تو تنت هنوز از درد اون ضربه هه سِره یا به قول بچه ها گفتنی هنوز داغی و نمیفهمی چی شده ، بعد که تازه کم کم کم میفهمی چه اتفاقی افتاده ، میگی : چرا ...؟

 

! با همون سه نقطه و با استیل ِ من ِ امروز صبح و در حال ِ آپ کردن ِ وبلاگ  

 

حالا خودمونیم ملت ، واقعا چرا ... ؟

 

! :D غلام میگه : بکش تا دیگه شاخ و شونه نکشی واسه ملت

 

میگم : چه ربطی داره ؟ یعنی من مهم نیستم !؟

مرض ، زهر مار ، دهه ! میخنده ! کارم به کجا رسیده که یه کوآلای قهوه ای ِ کراواتی با شکم ِگرد و قلمبه  ! :D ش به من میخنده ! ای داااااد 

 

زورو به حمام میرود ، ده قالب صابون یک لیف ... زورو به همراه میبرد .

! :D زورو ، پاکیزه میشود ... ا ِ ا ِ ا ِ ! زورو غرق شد

 

!به قول داداشم : دیوونگی که شاخ و دم نداره

 

 ! :D و من همچنان شادم و قیافه م شبیه :دی ـه

 

 

اعلامیه :

حالا گفتیم نیازمندیم ، چه همه با هم جدی گرفتید ! :D

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 11:46  توسط فراری 

ربط و بی ربط

 

تصور کن افتاده ای وسط یک مخمصه به قاعده ماتحت فیل . بعد چند نفر انسان متمدن تشنه به خون هم دورت را گرفته اند و تو نمیدانی چه چیزی بخوری .

 

بعد می آیی دو تا چیز کاملا بی ربط را ، مثل بادمجان و تاثیر انقلاب صنعتی فرانسه بر کاپیتالیسم به هم ربط میدهی . آن انسان های متمدن هم بسی مشعوف و خوشحال که شگفتا تو پیغمبری و تو هم با تواضع میگویی بلی من خیلی شاخم .

 

بعد یک انسان غیر متمدن بربر می آید میگوید : حالا خودمانیم ، انقلاب صنعتی و بادمجان چه ربطی ...

 

و تو میزنی طرف را صاف میکنی . آنوقت خودت هم میمانی که حالا واقعا چه ربطی داشت !

 

و بعد هم یاس فلسفی و حافظا !

 

اعلامیه :

 

ما و پدرمان پیامک را تحریم کرده ایم تا فشار دو چندان بر چند جای مخابرات بیاید  و جان هم از نهادش به در آید . بنابراین عزیزانی که پیامک ول میدهید هی ( ! ) و جواب نمیگیرید مجددا هی ( ! ) بدانید که ما همچنان شما را دوست میداریم ولی پیامک شدیدا تحریم است !

 

نیازمندی ها :

 

۱ - به یک عدد دعوا نیازمندیم .

 

۲ - به مقادیری پشتکار نیازمندیم  .

 

تابلوی اعلانات :

 

دکتر شریعتی : آنهایی که از در می آیند و میروند چهارپایان ِ نجیب و ساکت تاریخند .

 

حادثه ها را تنها کسانی در زندگی آدمی آفریده اند که از پنجره ها بیرون جسته اند و ...

یا به درون پریده اند !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:48  توسط فراری  | 

من و چه گوارا و تابستون


امروز مثلا این کیانا قرار بود ما رو با دوستای خودش آشنا کنه و میتینگ اونوری بذاره ، تهش شدیم بچه های خودمون . یعنی تنها کسی که من تا قبل از این ندیده بودم خود ِ کیانا بود ، بله بله دست دست ! :D


حس گزارش میتینگ گذاشتن نیست .

وای اگر بدونید چقد لجم در میاد یکی شروع میکنه غر زدن و حال ِ جمع رو از مافیها خالدونشون میکشه بیرون و میکنه تو قوطی ! :D


میگم فرض کن که تو مدل این فیلم های بزن بزن ، آدم خوبه داستانی و وسط یه مشت تروریست جنایتکار گیر افتادی و همه امیدت هم به یه کلته . آقا میزنه و کلته گیر میکنه و تو میمونی به حالت ِ :دی ! :D


چیکار میکنی ؟


آقا احوال پرسی به سبک ایرانی رو دیدی ؟! طرف نیم ساعت پیش ورشکست شده ، زنش طلاق گرفته ، بچه ش خودکشی کرده و چند دیقه پیش یه گاو نر شاخاش رو به نقاط ِ خاصی کوبونده ، بعد ازش میپرسی : چطوری ؟

میگه : خوبم الحمد لله ! :D


یا مثلا تو میدونی یارو خودش معتاده ، بچه ش رو پلیس امینت گرفته آره ، زنش با رفیق صمیمیش فرار کرده و کارخونه ش که بیمه نبوده آتیش گرفته ، خودش بهت گفته ! بعد میری ازش میپرسی : خوبی !؟


آخه این چه سوالیه مرد مومن ، آدم حسابی ! :D


یا این که طرف رو حالت ازش به هم میخوره چشم دیدنشو نداری ها ، بعد تا میبینیش : بــــــــــه ممد ترقه ، چطوری داوش ؟ قربونت برم ! :D


چه گوارا ، سرمه ، غلام ! :x


نکته : آرش غلامو پرت کرد سمت ِ سورنا . پشت سورنا تماما روی زمین خشک بود اندازه یه کف دست چاله خیس و کثیف و اینا ، ات افتاد همون تو ! غلام اگه شانس داشت اسمشو میذاشتن شانس الدوله ! :D


من خوشحالم ! نیشم تا بناگوشم بازه ، ولی ممکنم هست نباشم ! هیچ چیز در این دنیا غیر ممکن نیست ! :D


نیازمندی ها : به یک عدد سوژه نیازمندیم !


نیازمندی ِ دو : به یک عدد همسر برای غلام نیازمندیم !


نیازمندی ِ سه : به یک عدد عقل !! نیازمندیم !


:D

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:46  توسط فراری  | 

اختصاصی

امروز .. عذر میخوام امشب یه اتفاق باحالی افتاد . بدون دلیل کلی نیشم باز بود و خوشحال بودم واس خودم . کلا دچار نوسانات احساسی شدم ، یه چی تو مایه های نموداری سینوسی یا کسینوسی . البته کسینوسی باس باشه چون از بالا شروع میشه بعد میرسه به قعر دپ بودن دوباره میپره رو اوج حس و حال ! :

D

الان هی دلم میخواد :دی بزنم !

بعد دقیقا الان که یه ذره بعد ترشه حالم گرفته شد ، چرا انقدر بی ثباتم !؟

جمعه ... دربند ... خدایا رحم کن ! :

D

هوس شیطنت کردم ، چند وقته خیلی بچه آرومیم و از در و دیوار بالا نرفتم . دلم برای مدرسه تنگ شده . مدرســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! :

x

 

ما در این مدت

بی گمان به اندیشه های یکدیگر کمی نقب زدیم

پیش رفتیم و حجاب را اندکی ، نه خیلی ، عقب زدیم

گاهی هم نه از مکر ، از احتیاط

به هم رکب زدیم

 

دوباره امشب دلت بهانه میگرفت

از تو شاید

سراغ یک آشیانه میگرفت

دست خود را او اگر به دست یک ترانه میگرفت

پیشی از مکان و از زمانه میگرفت

دل تو آخر دم ِ ترانه های صادقانه میگرفت

خودمانیم ، کمی هم پاهایش

به پای بحث های عاشقانه میگرفت !

 

من که برایم در سخنوری رقیب نیست

دیدن ِ حال گرفته تو را شکیب نیست

این که اینگونه ساکتم عجیب نیست ؟

نه ، گمانم سکوت آنقدر ها هم مهیب نیست

ولی قبول کن ، دل تو غریب نیست ؟

برای عیسای پاک عشق تو ، خدا نکند ، صلیب نیست !

 

من اگر چه پاک نیستم ، ولی برای تو قول میدهم دعا کنم

یا اگر بتوانم درد تو را دوا کنم

یا که او را به درد تو و با تو مبتلا کنم

یا که زیر و رو  زمین را به دنبال شفا کنم

گر نشد ترک زمین و نظر به روی سما کنم

تو که میدانی من چو عهد ببندم وفا کنم

اگر که بگذرد کمی بعید نیست

در میان همین خطوط خودم را خدا کنم

بهتر است شاعری را رها کنم !

 

دوستم این برای توست

پاسخ حرف های توست

حق داری ، مرخرف است

ولی شاید نشانه ی خدای توست

نگهی به سوی آن قلب ِ رهای توست

یا نه شاید هم

چرندیات ِ دوست ِ بلای توست ! :

D

هرچه که هست ، فقط بدان

به خیالم عاشقی سزای توست

مهربانی ، صادقی و عاقلی. بگو چه کار دیگری

جز عاشقی برای توست ؟

 

 

تقدیم به یک دوست عزیزی که دیشـب دلش گرفته بود ، همون دوستی که خدای خودشو قبول داشت !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 6:15  توسط فراری  |