آدما چهار تا شخصیت دارن ، مث من !
یه شخصیتمو هم من میشناسم ، هم تو ... پس نیازی نیست که بگم چطوریه
یه شخصیتمو من میشناسم و تو نمیشناسی ... همون بهتر که نشناسی ، باور کن !
یه شخصیتمو من نمیشناسم و تو میشناسی ... لطفا نگو چطوریه ، ترجیح میدم لنگان خرک خویش به مقصد برسانم !
یه شخصیتمو نه من میشناسم و نه تو ... بیا زیاد در موردش کنکاش نکنیم !
-ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
جونم براتون بگه از دانشگاه آزاد . آقا من متوجه یک سری از مزایای دختر بودن شدم . اونم این که تا وقتی خونه باباتی برای کارای سخت و اینا باباتو خفت میکنی میفرستی جای خودت ، بعدم که رفتی خونه شوهر ( صد سال :دی ) میتونه شوهره رو بفرستی دنبال کارات و از این بدبختی هایی نظیر گرفتن کارت کنکور و اینا نداری !
کارت کنکور نفهمیدم از کجا کی چطوری یه روز صبح روی میز من ظاهر شد و من هم پنج شنبه از همه جا بی خبر به همراه ابوی گرام پاشدم رفتم فلسطین واس انتفاضه .. نه ببخشید برای چیز ... کنکور ! :D
خیلی زود رسیدیم برای همین با بابا قدم زدیم و حرف زدیم ... ولی حرف زدیــــــم ها ! :D
- اصن شما چی فکر کردی ؟ من که برای هوا فضا درخواست دادم همین ماهواره امید کار من بود ...
- آها بعد اون اس ام اس های ****م به مدرکتون من تو فضا گم شدم هم واس تو بود ؟! :D
- اووم .. نه خب من فقط طرحشو چیزه ... چی میگن ...اصن خود شما تا حالا یه دونه موشک هوا کردی ؟
- پس چی ، این موشک کاغذی هایی که مادرت گوشه کنار خونه پیدا میکنه با تو دعوا میکنه فک کردی کار کیه !؟
- بابااااااااا ! کار شماست !؟ اگه به مامان نگفتم !
- :D
بعد اونجا من یه سوتی خیلی خوف دادم که بابام تا آخر منو ول نکرد !
- ماشینو کجا پارک کردی ؟
- ندیدی مگه !
- نه منظورم اینه که ندیدم تابلوی چیز کردن ممنوع .. ام .. نه ... ببخشید ... این چیه ...
- همون ... تابلوی چیز کردن ممنوع ! البته اون چیز کردن همه جا ممنوعه به جز پشت شمشادا ! :D
- باباااااااا !
خلاصه بالاخره من از دست بابام و بابام از دست من خلاص شد و ما رفتیم تو . اونجا یه زنه ما رو داشت میگشت که چیزی نبریم سر جلسه ... وای ... چشمتون روز بد نبینه همین که اومد دست بکشه به تنم من یه پیچ و تاب خوردم : وای خانوم قلقلکم ندید !
زنه : :O خب عزیزم آروم وایسا من باید بگردم شما رو .
دوباره اومد دست بزنه به تن من که من یه پیچ و تاب دیگه خوردم : خانوم داری میگردی یا داری قلقلک میدی ؟ از کمیته مفرح سازی ِ کنکور اومدی !؟
ملت تو صف پشت سر من : :))
حالا هی این زنه میخواد بگرده منم نمیتونم اصلا تحمل کنم ... تهش یه دختره پشت من بود گفت خانوم من تضمین میدم ایشون نمیخواد تقلب کنه ، ولش کنید بره بابا !
و این گونه مجددا من از دست مسئول و متقابلا مسئول از دست من خلاص شد ! رفتیم نشستیم سر جلسه و یکی از ملت جوگیر داشت چند تا فرمول رو تند تند از حفظ میگفت که من بعد از شنیدنشون تا دقایقی هنگ کردم و بعد برگشتم که دیگه نشنوم ولی مگه میشد !؟
-فرمول حد ... فرمول ِ ایکس ... فرمول ِ ایگرگ ... فرمول ِ ...
یکی از داوطلبان ِ عصبی ِ عزیز : دوست گرامی ، لطفا دهنتونو ببندید !
و طرف هم خفه شد ! :D
یه مردک هم پشت میکروفون بود که گویا خیلی از این که یه میکروفون گرد و قلمبه دادن دستش ذوق زده بود . خلاصه هی چرت و پرت میگفت . بالاخره رسید به بخش صلواتا ... برای شهدا و امام خمینی و خانواده و داوطلبان و ننه قمر ( ! ) صلوات فرستادیم بعدش گفت :
- برای سلامتی رهبر ِ معظم ...
من : فـ** بابا ! :D
مرجان دو تا صندلی عقب تر ( بچه باحالی بود اینم ! اون مث من یه اسگل ِ دومی بود ! :D ) : ( بیـــــــــــــــــــــــــب ... به طور کلی سانسور شد ! )
خلاصه این که هیچ خری به جز مراقبه صلوات نفرستاد و هرکی یه فحشی داد ! :D
عمومی ها رو دادن . خیلـــــــــــی آسون بود . زبان و دینی و ادبیات رو فک کنم بالای شصت اینا زده باشم . زبان رو که کامل زدم . عربی هم که هیچ .. :-" بعد کلی وقت اضافه آوردم ... یه کم خوابیدم . پاشدم گردنم به طور کامل خشک شده بود ! :D بعد سرمو انداختم پایین شروع کردم کاریکاتور کشیدن رو دفترچه سوالات ... یه میمونه رو کشیدم که از درختا آویزون بود بالاش نوشتم : چهار سال ِ قبل
بعد یه یارو ریشوئه رو کشیدم که میمونه رو گذاشته بود جلوی داشت آموزش میداد ، میمونه هم داشت زیر بغلشو میخاروند :D : پیش از انتخابات .
بعدش همون میمونه یه کاپشن پوشیده بود که وصله پینه و اینا بعد با نیش باز داشت میگفت : بگم ؟ بگم ؟! : بعد از انتخابات :D
بعد همین که هنر نماییم تموم شد تا اومدم تحسینش کنم این مراقبه اومد بالای سرم .. از اون چادری هایی که واسه رهبر صلوات فرستاده بود . منو میگی ... پهن شدم روی دفترچه ! :D یارو البته کله یکی از میمونا رو دید ... خندید و رد شد ! هوووف .. به خیر گذشت !
بعد دفترچه اختصاصیا رو دادن ، اوه اوه ! نگو و نپرس ! من دفترچه رو باز کردم... بعد دوباره بستم ! نمیدونم حالا قضیه ش چی بود ولی چهار پنج تا ریاضی بیشتر نزدم ... همون حدود هم فیزیک ... شیمی بهتر بود . حول و حوش ده تا رو جواب دادم و اومدم پایین ! بابام که قیافه منو دید قبل از این که چیزی بگم فوری گفت : علی الظاهر اونجا تابلوی چیز کردن ممنوع نداشت ! :D :D
و این بود داستان ِ ما !

